بسم الله الرحمن الرحیم

نوشته شده توسط نادم علیشاه تائب (اسم غیر اصلی) در |  لینک ثابت   • 

مشاهده متن کامل کتاب « تاریخ فلسفه وتصوّف » از مرحوم علاّمه حاج شیخ علی نمازی شاهرودی

متن کامل کتاب «تاریخ فلسفه و تصوّف»



از مرحوم علاّمه حاج شیخ علی نمازی شاهرودی:


http://www.seyyedan.com/Files/html/tarikh/tarikhe%20falsafef.htm

نوشته شده توسط نادم علیشاه تائب (اسم غیر اصلی) در |  لینک ثابت  

دانلود مجانی کتاب تفتیش در مسلک صوفی و درویش، یا: راهنمای گمشدگان در عقاید عرفاء و مرشدان

دانلود مجانی کتاب «تفتیش در ردّ صوفی و درویش»

تألیف سیّد ابوالفضل بن ابی الرّضا علامه بُرقعی:

(پس از کلیک بر روی آدرس زیر، صبر کنید تا تمامی کتاب

مشاهده شود؛ آنگاه از گوشۀ بالای صفحه، در مِنوی File

بر روی گزینه Save as کلیک کنید، تا بصورت Pdf آنرا

دریافت کرده و همیشه در کامپیوتر خود داشته باشید) :

http://www.archive.org/download/tftish/TAFTISH.pdf

*****

سایت نقد عرفان و تصوّف و فلسفه:

http://www.erfanesarab.blogfa.com

نوشته شده توسط نادم علیشاه تائب (اسم غیر اصلی) در |  لینک ثابت  

15- شیخ هادی نجم آبادی – بی تردید – بابی ازلی مذهب بوده؛ به تصریح مکرّر خود وی در "تحریر العقلاء"

شیخ هادی نجم آبادی – بی تردید – بابی ازلی مذهب بوده؛ چنانکه برخی عبارات وی در "تحریرالعقلاء" صریح در اینست! - وانقلاب ننگین مشروطیّت یا فتنۀ سیاه مشروطه برخاسته از دامان کثیف شیخیّه، بابیّه و بهائیّه است:

- صاحب مقالۀ زیر، که بسیار مستند و دقیق – با ذکر منابع و پاورقی ها – این حقیقت تلخ را برملا ساخته، آن را برای این حقیر (نادم علی شاه تائب) فرستاده و نام خود را فاش ننموده است. من نیز از ایشان تشکر میکنم و پس از یک تصحیح و ویرایش اجمالی، مقالۀ ارزشمند ایشان را در اینجا به خوانندگان عزیز جویای حقیقت، ارائه میدهم:

((... من در این جا می خواهم در باره اعتقاد دینی حاج شیخ هادی نجم آبادی بنگارم و از استنادات تاریخی و حتی آثار به جا مانده از خود وی دلایلی بیاورم تا خواننده محترم از طریق این نوشتار به اعتقاد مذهبی مُشارٌالیه پی ببرد. من در پی آنم که نشان دهم شیخ هادی نجم آبادی آیین بابی را پذیرفته بود و برای این کار باید مقدمه ای بچینم.

اگر بخواهیم بفهمیم که یک شخص در دوره قاجار به آیین بابی اعتقاد حاصل کرده بود یا نه ، چه باید بکنیم؟ آیا می توانیم یک ساز و کار منطقی به دست بدهیم که با بررسی گفتار و رفتار ، ایرانیان دوره قاجار را با فرمول هایی هر چند کلی ، در جای مسلمان ، بابی و یا بهایی بنشانیم و تکلیف اعتقادی آنان را مشخص سازیم؟ آیا می توان روش هایی به کار برد و حدی برای اعتقاد دینی منتسبین به ادیان اسلام ، بابی و بهایی قائل شد و هر کس را در حد و مرز خود شناخت و معرفی کرد؟ البته این بدان معنا نیست که من زرتشتیان ، یهودیان و مسیحیان را از تاریخ ایران حذف کرده ام. حضور دینی و اجتماعی آنان در این مبحث موضوعیت پیدا نمی کند ، چه که اختلاط مسلمین با بابیان و بهاییان بسیار بیشتر و شبهه انگیزتر از سایر پیروان ادیان دیگر بوده و خصوصا که در این بحث ، من با کسی سر و کار دارم که به عنوان یکی از بزرگترین علمای دوره قاجار شناخته شده است. در این جا ، به اختصار و اقتضای کلام ، سه قانون را در تشخیص هویت مذهبی ( بابی  یا بهایی ) مردمان دوره قاجار به دست می دهم.

قانون اول:
بی تردید مستقیم ترین راه برای فهمیدن این که یک نفر مسلمان ، بابی یا بهایی است ، اعتراف شخص به اعتقاد دینی خود است. اگر کسی خود بگوید که به اعتقاد بابی یا بهایی گرویده است ، جایی برای ایجاد شبهه و شک در این امر باقی نمی ماند. شواهد این قانون برای تشخیص بابیان و بهاییان دوره قاجار ، تمام کسانی هستند که به دلیل انتساب صریح به این دو آیین کشته شده ، بدین نام مشتهر و در میان مردم زیسته و یا کتاب نوشته اند.

قانون دوم:
کسانی که در آثار رهبران بابی و بهایی منتسب به این آیین ها گردیده و یا در نوشتار بزرگان و نویسندگان این دو آیین بدین نام خوانده شده اند ، بدون تأنی و تأمل باید آنان را نیز بابی و بهایی محسوب کرد. دلیلی وجود ندارد که وقتی بهاءالله و عبدالبهاء خانواده صدرالعلما را در زمره بابیان ( ازلیان ) طهران برشمرده اند ، ما بگوییم که این انتساب نادرست و ناروا بوده است. آمدن نام افراد خاص در نوشته های نویسندگان و مبلیغن بهایی و ذکر انتساب آنان به اعتقادات جدید ، خود شاهدی است که افراد مزبور در نزد مبلغین و نویسندگان بابی یا بهایی اظهار به ایمان کرده اند. فهم این قانون وقتی راحتتر می شود که بدانیم در کتب بهاییان ، رهبران و نویسندگان بهایی ، بیش از آن چه در صدد اشتهار آن دسته از مردم ، علما و حکومتگرانی باشند که با بهاییان مراوده داشته اند ، در پی کتمان نام آنها بوده و در نوشته های خود معمولا از آنان به اسامی مستعار و یا مخفف یاد نموده اند. مثلا در یکی از الواح بهاءالله در باره سفر حاجی سیاح محلاتی به عکا و بردن پیغام از جانب ظل السلطان ( مبنی بر این که بهاءالله ، بهاییان ایران را امر به همکاری با ظل السلطان نماید تا با کمک هم ، سلطنت را از دست ناصرالدین شاه بیرون آورند ) چنین آمده است:

" در خصوص مطلب معلوم ، جناب س ی [= حاجی سیاح] سنه قبل به این ارض تشریف آوردند و از جانب شخص معلوم [= ظل السلطان] اظهار محبت و دوستی و امثال آن نمودند و در ضمن ، مطلبی رجا کردند در ساحت اقدس اعلی بنفسه عرض نمودند ؛ ولکن مقبول نیفتاد. بسیار مکدر شدند ". (2)

قانون سوم:
در تشخیص بابیان و بهاییان مشکل جایی گریبان مورخ و محقق تاریخ معاصر ایران را می گیرد که بسیاری از کسانی که به باب گرویدند ، نه خود برای شناسانیدن ایمانشان به اقرار صریحی دست زدند و نه همه بابیان و بهاییان دوره قاجار به اسم و مشخصات در آثار مکتوب و شفاهی یاد گشته اند. نمونه های بسیار زیادی از بابیان را می توان نشان داد که در لایه های مذهب رسمی پنهان شدند و در عین حال به فعالیت های مذهبی و یا سیاسی خود ادامه دادند و من در بحث های پیشین که راجع به مشروطیت کرده ام ، مثال هایی از این زمره به دست داده ام.
می توان گفت آن چه که از آغاز ظهور آیین بابی تا به امروز باعث شده است تا مردمان از ابراز صریح اعتقادات دینی خود در ایران ابا داشته باشند ، سرکوب شدیدی است که در پس آن اعتراف نهفته است. فی الواقع برآیند نگاه تاریخی به موضوع دین در ایران این است که علما ، حکومتگران و حتی مردمان عادی ، هیچ مجالی برای ابراز اعتقاد دگراندیشان نگذاشته اند. در چنین شرایط سختی ، بسیار کسانند که اعتقاد حقیقی خویش را مخفی می کنند و برای فریب مردمان ، در ظاهر امر ، چیزی غیر از اعتقادات قلبی خود به نمایش می گذارند تا دچار آسیب و آزار نشوند. در این میان ، دگراندیشانی که باهوش ترند ، اگر حرفی برای زدن داشته باشند و به بقای خود نیز دلبسته ، بی تردید سخنان خود را در قالب هایی عرضه می کنند که اگر عرصه بر ایشان تنگ شد ، بتوانند با تأویل و تفسیر ، حرف خود را باز گردانند و آرامش را دوباره بر زندگی خود حاکم کنند. حتی بهاییان که همواره کتمان عقیده را به منزله بی صداقتی و خروج از آیین بهایی قلمداد کرده اند ، در دوره قاجار "ستر عقیده" را روا می شمردند و بعضا تا به مخمصه نمی افتادند ، بدون آن که اعتقاد دینی خود را نفی کنند ، از ابراز جنس عقیده خویش طفره می رفتند. دشمنان بابیان و بهاییان به خوبی می دانستند که چگونه با این طفره رفتن مقابله کنند ، چه که آخرین حربه برای دانستن عقیده باطنی هر بابی یا بهایی ، لعن کردن باب و بهاءالله بود و این جا دیگر مجالی برای بازی با کلمات پیدا نمی شد و گفتن جملات دو پهلویی که چند معنی از آن بیرون می آمد ، کاربردی نمی یافت.
حقیقت امر این است که ادعای سید باب در دوره قاجار ، ادعایی نبود که به نسبت فرهنگ حاکم بر زمان مزبور ، بتوان آن را برای مردمان مسلمان ایرانی علی السویه تصور کرد. امروزه شاید کسانی باشند که به لفظ بگویند مسلمان اند ، اما در عین حال برایشان فرقی نکند که سید علی محمّد باب [نعوذ بالله] قائم آل محمد(عج) بوده است یا نه! اما این حکم در باره فرهنگ اسلامی دوره قاجار به هیچ روی صادق نیست [زیرا آن زمان – و پیش از پیدایش فتنۀ سیاه مشروطیّت - اعتقادات ما مسلمانان صحیح تر و مصون تر از آلودگی ها و شبهه های امروزین بود!] ...
بنابراین من بر اساس مطالب فوق در این جا قانون سوم را معین می کنم: اگر کسی در میان نویسندگان ، حکومتگران ، علما و حتی مردمان عادی دوره قاجار ، بدون آن که به صراحت در باره اعتقادش نسبت به سید باب سخن گفته و موضعی خنثی یا مثبت نسبت به سید باب احراز کرده باشد ، این امر در درجه اول به معنای ایمان قلبی او به سید باب و در درجه دوم به معنی نداشتن دلیل کافی ( عقلی یا قلبی ) برای نفی سید باب است.
اینک در این جا مجالی به دست می آید که به کمک این سه قانون ، به اعتقاد دینی حاج شیخ هادی نجم آبادی نقب بزنیم و آن را از زیر خروارها خاک دروغ و ریا که مورخان ایرانی بر آن ریخته اند و هنوز می ریزند ، بیرون بکشیم. اگر مورخان ایرانی که از همان آغاز به خوبی نجم آبادی را می شناختند ( و من به برخی از آنها اشاره ای خواهم کرد ) راست کردار و درست گفتار بودند و حقیقت مطلب را در باره او می نگاشتند ، هیچ لازم نبود که طی این 100 سال که از فوت وی می گذرد ، این همه دست و پا زدن برای نشان دادن مسلمان بودن او صورت بگیرد و به تبع آن ، تلاش های طاقت فرسا برای وارونه جلوه دادن بسیاری از حقایق تاریخ معاصر انجام پذیرد.
در باره حاج شیخ هادی نجم آبادی باید سخن را از قانون دوم شروع کرد ، چه که لااقل من تا به حال ندیده ام که او در جایی به صراحت خود را بابی خوانده باشد و یا آن که به واسطه بابی بودنش ، بساطی از زجر و آزار برایش فراهم کرده باشند. اما نشان او هم در آثار عبدالبها و هم در نوشته های مبلغان بهایی ، به عنوان کسی که به سید باب اعتقاد داشته ، آمده است.
عبدالبها در بحبوحه ای که مبلغان بهایی گرد شیخ هادی را گرفته بودند تا او را به آیین بهایی درآورند ، نامه ای برای شیخ هادی نجم آبادی ارسال کرد. حتی دقت سرانگشتی در جملات ، کلمات و اصطلاحات این نامه نشان می دهد که مخاطب عبدالبها نمی تواند اعتقاد اسلامی داشته باشد ، بلکه مخاطب کسی است که در مرز تفکیک آیین های بابی و بهایی باقی مانده است:

" و انک انت ایها الفاضل الجلیل ؛ هلمّ ، تنزع هذا الثوب الرثیث و تلبس قمیص التقدیس و تتزین بحلل مواهب ربک الرحمن فی هذا الیوم السعید و العصر الجدید. قد مضت الایام و قضت اللیالی ، فما النتیجة من هذه المعالی؟ لانها وهمیة الوجود ، عدیمة الثبوت ، کسراب بقیعة یحسبه الظمأن ماء معین.
الی متی تقنع بالسّراب عن الشراب و بالمجاز عن الحقیقة و بالخیال عن رب الجمال و بالاوهام عن النور المشرق علی الظلام؟ هل یقاس الصباح بالمساء او الوفاء بالجفاء ام النور بالدجی الدیجور؟ لا و ربک الغفور.
[...] و انک انت فادرک الحال قبل الارتحال و افتکر فی المآل مادام المجال ، سیزول هذه الحیات التی عبارة عن الاحلام و الظلال. هل یجوز لاهل العرفان أن یقتنعوا بالملح الاجاج عن العذب الفرات؟ لا و رب الآیات البینات و انی لفرط حبی و شغفی بجنابک اخاطبک بهذا الخطاب و احنّ الیک حنین الطیور الی السّرب فی ریاض الزهور و احبّ لک ما احببته لنفسی و اخترت لک ما اخترته لذاتی.
قم بقوة ربک علی نشر نفحات القدس فی تلک الاقالیم الشاسعة الارجاء ان ربک یؤیدک بجنود من الملاء الاعلی و جیوش عرمرمة من الملکوت الابهی و هذا من اعظم مواهب ربک فی هذا الایام ". (3)

در متن فوق عبدالبها صفات متضاد را به عنوان دو آیین جداگانه در برابر شیخ هادی می نهد تا او انتخاب کند و باید دقت کنیم در ادبیاتی که بهاییان به کار می برند شراب و سراب ؛ مجاز و حقیقت ؛ صبح و شام ؛ وفا و جفا ؛ نور و ظلمت و ... نمادهایی برای نشان دادن آیین بهایی در مقابل آیین محمدی(ص) نیست، بلکه عباراتی است که آیین بهایی را در برابر اعتقاد ازلی می نهد.
گذشته از نامه عبدالبها ، ابوالفضل گلپایگانی که یکی از بزرگترین مبلغان آیین بهایی بود ، در نامه هایش به معاشرت و مراوده اش با شیخ هادی اشاراتی نموده است. کپی نامه ای منتشر نشده از گلپایگانی در دست دارم خطاب به میرزا آقاجان کاشی ( کاتب بهاءالله ) که در آن ذکر مباحثات مذهبی با حضور مانکجی صاحب ( رییس زرتشتیان ایران ) در منزل حاجی شیخ هادی نجم آبادی آمده است. همچنین او در مطلبی دیگر اشاره به مباحثات نجم آبادی و آقا جمال بروجردی کرده ولی شبهه انگیز ترین سخنی که ابوالفضل گلپایگانی در باره شیخ هادی نوشته ، خوشبختانه منتشر گشته است. در یکی از نامه های گلپایگانی به تاریخ ذی حجّه 1304 ، مطلبی هست که از آن ایمان حاجی شیخ هادی به آیین بهایی مستفاد می گردد:

" روزی در مجلسی موعود بودم. قریب بیست نفر از طلاب و اولی الفضل مشاهده شدند که از انفاس طیّبه و مجالست شریفه جناب مستطاب حاجی شیخ هادی علیه اتم التحیّة و البهاء ، به شرف ایمان مشرّف و از انوار یوم منوّر گشته اند. ابنا و احفاد ایشان در کمال محبّت و طلاب و تربیت یافتگانشان در غایت طراوت ".(4)

اگر بخواهیم سخنان گلپایگانی را بکاویم ، باید به چند مطلب توجه نماییم. نخست طلابی که توسط انفاس شیخ هادی مؤمن شده بودند. از آن جا که گلپایگانی از آنها نام نبرده است ، ما نیز از هویت این افراد اطلاعی در دست نداریم و بنابراین از این قسمت نمی توانیم نتیجه ای بگیریم. دیگر آن که در میان اولاد و احفاد شیخ هادی ، هم بهایی یافت می شود و هم کسانی که به سبک خود شیخ ، تمایلی به بابیت نشان داده اند. عباس نجم آبادی بهایی بود و افسانه نجم آبادی هنوز در پی زنده نگاه داشتن فعالان بابی ازلی دوره قاجار ( همچون صدیقه دولت آبادی) است و بنابراین از طریق ردیابی اخلاف شیخ هادی نیز نمی توان حکمی قطعی در باره اعتقاد او صادر کرد. اما در مجموع می توان گفت همان روحیه آزاد اندیشی که در سخنان و رفتار نجم آبادی وجود داشت ( و به همین سبب او را به جوامع بابی و بهایی نزدیک کرده بود ) ، باعث گشته تا گلپایگانی در مراودات خود تصور کند که او واقعا به آیین بهایی گرویده است. این تصور نیز به اعتقاد من منتفی است ، چه که نامه عبدالبها به شیخ هادی چند سال پس از نامه گلپایگانی مرقوم گردیده و بی شک سخن عبدالبها در تشخیص اعتقاد افراد به آیین بهایی معیاری سنجیده تر است تا اظهارات مبلغان یا افراد معمولی بهایی.
به اعتقاد من اظهار نظر دیگر مبلغ بهاییان به نام فاضل مازندرانی در باره شیخ هادی نجم آبادی درست ترین سخن در باره او است و البته من این درستی را در ادامه این نوشتار ، در بررسی مطالب کتاب شیخ هادی نشان خواهم داد. مازندارنی در کتاب تاریخ ظهورالحق پس از آن که نامه عبدالبها به شیخ هادی را به طور کامل درج کرد ، شرحی مختصر از احوال او نوشت و سخنش را در باره شیخ چنین خاتمه داد:

" با وجود صدور خطاب مذکور و با مصاحبه و معاشرتش با برخی از علمای مؤمنین این امر [ = آیین بهایی ] ، علاقه نیافت و به حضرت نقطه [ = سید باب ] اعتقادی داشت و ارتباطش با بابیان بیشتر بود تا در سال 1320 درگذشت ". (5)

بنابراین با توجه به این که نام نجم آبادی با وصف ایمان به سید باب در آثار بهایی یافت می شود ، می توان به قطع او را در زمره بابیان دوره قاجار به شمار آورد ، خصوصا که شواهد تاریخی نیز سخن فاضل مازندرانی را تأیید می کند. پس از ماجراهای روزنامه قانون و انحصار تنباکو ، بهاییان و بابیان حساب مراودات اجتماعی خود را کاملا از هم تفریق کردند و این جا بود که شیخ هادی نجم آبادی راه خود را برگزید و به بابیان نزدیک شد. در این جا شاید بتوان فهمید که نوشتار گلپایگانی نیز جایی برای تأمل دارد ، چه که نامه گلپایگانی نیز پیش از ماجراهای تنباکو و روزنامه قانون بوده است(6) و در آن زمان بهاییان و بابیان در مرز نزدیکی با هم زندگی می کردند.
اما قانون سوم نیز در باره حاج شیخ هادی نجم آبادی صدق دارد و با این که قانون دوم ، پیش از این تکلیف او را یکسره کرده است ، اما این جا نیز مجال بحث فراخ است و از آن جا که نپرداختن به این موضوع ، حقایقی دیگر را در کمون تاریخی پنهان نگاه می دارد ، شرح و بسط مقال لازم و واجب می نماید. اتفاقا در این جا می خواهم بگویم خود شیخ به رندی ، به شکلی از خود اثر به جا گذاشته است که اگر به اعتقاد بابی او اعتراف نکنیم ، کاری عجیب کرده ایم. در سایه بررسی آثار مکتوب انتقادی دوره قاجار است که می توان پی به ماهیت اعتقادی نویسندگان آن برد و چنین کاری برای شناختن تاریخ معاصر ایران و همچنین شناختن وارونه کاری های مورخان ایرانی بسیار لازم و ضروری است.
ظاهرا تنها اثر مکتوبی که از نجم آبادی به جا مانده "تحریرالعقلا" نام دارد. این کتاب ابتدا در سال 1312 شمسی با مقدمه ادیبانه ابوالحسن خان فروغی ( در شرح حال و صفات شیخ هادی ) و به صورت چاپ سنگی و برای بار دوم در سال 1378 ش. در سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی! منتشر شده است و متولی انتشار اخیر نیز مرتضی نجم آبادی از اخلاف او است. کسی که سر و کارش با تاریخ و ادبیات بابیه است ، حتی از نوشته روی جلد ، بوی آیین بابی به مشامش می رسد:

" تحریرالعقلا ، مجموعه تحریرات باقیه از مجدّد علوم ربوبیه و رسومات اسلامیه ".

با این که این کتاب اخیرا با سرمایه مهمترین ارگان مذهبی در کشور ایران منتشر شده است ، اما اگر از من بخواهند در یک جمله ، کتاب تحریرالعقلا را معرفی کنم ، بدون هیچ تردیدی خواهم گفت: تحریرالعقلا کتابی است استدلالی در اثبات حقانیت سید باب!
برای فهم این ادعا باید نکته ای را که در قانون سوم شرح دادم ، مورد توجه قرار داد.  شیخ می خواهد در باره مظهریت سید باب سخن بگوید ، اما نمی خواهد صراحتا به ایمان خود به آیین بابی اعتراف کند و بنابراین باید روش هایی برای بیان سخن خود بیابد و در عین حال راه هایی برای فرار خود باز بگذارد ، چه که می داند اعتراف کردن به چنین اعتقادی در دوره قاجار به منزله پایان تأثیرگذاری است. یعنی شیخ در پنهان کردن ایمان خود ، دلیلی دارد و به نظر نمی آید که آن دلیل ، همه اش به خاطر ترس باشد.
مهم ترین دلیلی که من برای نحوه بیان شیخ به دست آورده ام و نمونه های دیگر آن نیز در دست است ، این است که او گمان می کرده از ابراز مستقیم حقیقتی که به دست آورده ، نمی تواند مسیر زندگی اطرافیان خود و مردمان ایران را تغییر دهد که اگر شدنی بود ، پیش از او بزرگان بابی این کار را کرده بودند. بنابراین مانند اکثر قریب به اتفاق روشن اندیشان دوره قاجار که آبشخور اندیشه هایشان آیین بابی بود ، کار بابیان مسلمان نما چنین شد: رفتن بر مسیر پر پیچ و خم تفسیرهای نوین از قرآن ، بیان و تحلیل جدید مبادی اعتقادی اسلام ، شرح و بسط اندیشه اسلامی بر وفق فلسفه اعتقادی آیین بابی و خلاصة الکلام ، تلاش برای ایجاد توازن ذهنی در جامعه و برقرار کردن تطابق آن تفسیرها و شرح و بسط ها با اندیشه مدرنی که تنگاتنگ خیزش و ظهور آیین بابی در ایران در حال نضج و رویش بود.
حتی شواهدی در دست است که بهاییان نیز برای رسوخ در دل مردمانی که به سختی به مذهب خود دلبستگی داشتند از این روش بهره می بردند. میرزا ابوالفضل گلپایگانی خود اقرار کرده است که در نواحی سمرقند و بخارا نتوانست کسان زیادی را به آیین بهایی فرابخواند ، اما در مصر به توصیه عبدالبها ، بساط تفسیر قرآن گسترد و ذهن بسیاری از طلاب و حتی علمای الازهر را با تفسیرها و تحلیل های آیین بهایی آشنا ساخت و آهسته آهسته آنان را به سوی فرهنگ بهایی رهنمون کرد.(7) مبلغان بابی و بهایی برای تغییر دادن اذهان مسلمانان متعصب ، گاه از روی اجبار چنین روشی برمی گزیدند و برگزیدن این روش نیز نشانه ای است از تأثیر آیین بابی و هماهنگی با آن. به کارگیری این روش تنها از دل فرهنگ آیین بابی برمی خاست که سرکوب های سهمگینی را تجربه کرده بود و در عین حال برای سخن گفتن به دنبال چاره ای می گشت تا بگوید و مورد آزار قرار نگیرد. به کار گیری این روش توسط علمای دوره قاجار به معنای هماهنگی یا تأثیر پذیری از روش بابیان و بهاییان است.
البته تحریرالعقلا که متنی سراسر انتقادی نسبت به اعمال و گفتار پیروان ادیان سامی است ، گاه صراحت هایی نیز در متن خود نسبت به بابیان و بهاییان دارد که به نظر من در واقع هم جرأت و هم اعتقاد انتشار دهندگان کتاب را نشان می دهد و جای این سؤال را در ذهن به جا می گذارد که چگونه کسانی که این کتاب را خوانده اند به بابی بودن شیخ پی نبرده و یا در باره آن اظهاری نکرده اند؟ البته این موضوع چندان برای من عجیب نیست ، زیرا می دانم جایی که پای بابیان و بهاییان به میان می آید ، روش مورخان و صاحب نظران ایرانی ، سکوت مزورانه و خودخواهانه است.
پس در این جا شایسته است ، نظری گذرا بر مطالب این کتاب بیندازیم که هم نگارشش و هم انتشارش درخور توجه و دقت است. شیخ بحث خود را با خداشناسی و لزوم ارسال پیامبران آغاز کرده و سخن را به این جا رسانده که پیروان ادیان با همه توصیه ها و روش هایی که انبیا به کار برده اند:

"غالبا غافلند از آن که به هوای نفس ، معبودی از برای خود قرار دادند ، بلکه گمان می برند که خدا پرستی همان است [...] یا به اوهام و ظنونی که از پدران خود یا بزرگان یا مرشدین خود شنیده اند ، از برای خدا معبودی قرار می دهند و تأمل نکردند که منشاء این امر مفید یقین نیست [...] و در این امر تمام ملل و مذاهب مساوی اند. جهت آن که هر کس برانگیخته می شود به جهت هدایت و ارشاد خلق اهل زمان ، چون گذشته ها را به نظر ایشان ، بزرگان ایشان به جهت اغراض خود بزرگ نموده اند ــ زاید بر آن چه بوده اند ــ بلکه بزرگی معنوی ایشان در انظار به بزرگی صوری استبدال نمود و امری چند در گذشته احراز کرده اند که خلاف واقع است و دلالت بر بزرگی نمی نماید ؛ چون در بزرگ زمان خود آن امور را مشاهده نمی نمایند ، منکر می شوند ".(8)

او تمام سخنش در این جا این است که زمانی که یک پیامبر ظاهر می گردد ، پیروان دین قبل بر اساس اعتقادات ذهنی که نسبت به بزرگان دین خود درست کرده اند ، انتظاراتی از صاحب ادعای جدید پیدا می کنند که ارتباطی با حقیقت موضوع ندارد و همین بی حقیقتی ، باعث انکار پیامبر جدید می گردد. سپس او به ذکر شواهد در ظهورات پیامبران می پردازد و نتیجه می گیرد که یکی از دلایل عدم ایمان این است که "بزرگی آن که را از جانب حق مبعوث می شود ، مردم زمان ادارک نمی کنند".(9)
این مقدمه ، مبنای بحث و آوردن برهان در تمام استدلالیه هایی است که بابیان و بهاییان نوشته اند و البته برگزیدن روشی جز این روش برای اثبات حقانیت دینی ، کار را بسیار پیچیده می کند. در مباحثات دینی برای مجاب کردن مخاطب ابتدا باید به او حالی کرد که نه فقط برداشت هایش از دین درست نیست بلکه توقعاتش از موقعیت جدید نیز نا به جاست. در این صورت است که پس از در هم پیچیدن سابقه علمی و هویت مخاطب ، می توان سخن جدید را به او عرضه کرد و او را ناچار به قبول سخن جدید ساخت. ترفند مباحثاتی بابیان و بهاییان مو به مو در کتاب تحریرالعقلا دنبال و اجرا شده است:

" همه طوایف را بنگری به همین درد مبتلا هستند و عجب آن است که با وجود آن که خرافت این امور در نزد هر عاقلی که در اول مرتبه ادارک عقلی باشد ، کمال وضوح را دارد ، بلکه از بدیهیات اولیه می توان شمرد ؛ عقلا و کملین از متدینین هر دین که گرویده اند ، تصحیح این مطلب را می نمایند ؛ با آن که در حق غیر ملت و مذهب خود که نقل می کنی ، می خندد و این را دلیل بر ضعف و فساد آن طریقه می گیرد. اگر به کسی بگویی که چرا مجاهده در دین نمی نمایی و از تقلید آبا بیرون نمی آیی [...] می گوید: من یقین تحصیل نموده ام و مذمت در حق کسانی بود که یقین تحصیل ننموده پیروی می نمودند. ای بیچاره ، آنها هم مثل تو یقین داشتند ، لکن منشاء نقل ، اوهام ایشان بود که از آبا رسیده بود ، پس رجوع به عقلت کن ".(10)

اینها همه مقدمات اثبات حقانیت سید باب است ، چه که شیخ در پی نشان دادن ضعف های جامعه اسلامی و تشابه این ضعف ها با جوامع دینی دیگر است و هدفش از این کار بالتبع نشان دادن غیر منطقی بودن دلایل نفی سید باب. اگر خواننده محترم این مقاله بخواهد در این امر شبهه کند که منظور شیخ هادی اثبات حقانیت اسلام برای پیروان دیگر ادیان سامی است ، باید بگویم که مطلقا چنین نیست. آیا عجیب نخواهد بود که شخصی تمام هویت اعتقادی و فرهنگی جامعه مسلمان را زیر سؤال ببرد تا برای آنها ثابت کند که حضرت محمد(ص) رسول خدا و قرآن کتاب آسمانی است؟! آیا چه لزومی دارد که مسلمین را به اسلام بخوانند؟ نکته مهم در کتاب تحریرالعقلا این است که او در هر جا که به یهودیان و مسیحیان خرده گرفته، همان خرده و ایراد را به مسلمین نیز گرفته است و پس از هر بار که ایراداتش به جوامع دینی گوناگون بر کاغذ آمده ، چند مثال نیز از جامعه اسلامی به دست داده است ، چنان که فورا پس از نقل مطلب بالا می نویسد:

" آن چه در خاطرت مکنون است ، آن است که می ترسی عقب دلیل بروی و طریقه دیگر به نظرت جلوه کند ، به جهنم بروی. یا در نزد خلق مفتضح شوی [...] از کجا تحقیق کرده ای و این تواتر که در حق خود ادعا می نمایی از برای مدعا به خود ، از طرف مقابل تواتر برخلاف آن و ضد آن یا نقیض آن هست؟ چرا تواتر از این طرف تمام است و از آن طرف ناقص است؟ [...] اگر مخاطب بگوید که جناب واعظ این فرق را من خود که نمی فهمم و اگر به فرمایش شما قبول کنم ، تقلید می شود ؛ یا خواهد گفت: تو مریضی برو چاره مرضت را کن ، یا می گوید در نطفه ات شبهه است  ، یا می گوید این ملعون را از مجلس بیرون کنید ، قابل هدایت نیست. بعد از این افتضاح دیگر کسی جرأت معارضه می نماید؟ البته نخواهد نمود ".(11)

همین جمله آخر دلیلی است که شیخ هادی نجم آبادی را بر آن داشته است تا از راهی وارد شود که نتوان به راحتی مچ او را گرفت. او جایی برای فرار باقی گذارده است که جرأتی برای معارضه باقی باشد و این راه فرار ، تفسیر قرآن و تاریخ ادیان به سبک آثار بابیان است. باز تکرار می کنم که موضوع در این جا به نظر من تماما ترس نیست ، بلکه برقرار کردن چنین شرایطی ، ایجاد مجال برای سخن گفتن و تغییر اذهان است و نجم آبادی این کار را در تدوین کتاب تحریرالعقلا به رندی انجام داده است.
پس از این ، شیخ هادی شروع کرده است به بیان شواهد تاریخی از ادیان گوناگون در نحوه ظهور پیامبران ، برخورد پیامبران با جوامع خود و برخورد جوامع دینی با پیامبران جدید و شرح و بسطی مستوفی در باب ظهور حضرات موسی(ع)، عیسی(ع) و محمد(ص) به دست خواننده داده و در تمام این مسیر، برای نشان دادن محکمی و درستی سخنان خود ، نه فقط به آیات قرآنیه استشهاد نموده که از استدلالات عقلی نیز استفاده کافی برده است. مثلا در باره ظهور حضرت محمد(ص) نوشته است که پس از ادعای رسالت او ، مشرکین حجاز تا مدت ها به خاطر اوهاماتی که نزد خود حقیقت می انگاشتند ، کلام محمد(ص) را قبول نمی نمودند و اهل کتاب نیز که اهل مکه را باطل می انگاشتند ، هیچ احتمال نمی دادند که پیامبری از میان ایشان ظاهر شود ، چه که یهود منتظر مسیحی بودند که از بنی اسرائیل باشد و نصارا نیز در انتظار که عیسی(ع) بر ابر از آسمان به زیر آید:

" و هکذا غیر اینها از اوهام که در اذهان هر سه طایفه بود و امراض نفسانیه دیگر از قبیل حسد و غیره ، مانع بود از آن که اصغا و استماع نمایند به ادعای آن بزرگوار ، بلکه تمام قلوب مرده بودند. تا زنده نمی شدند ، آن نور را مشاهده نمی نمودند ".(12)

یعنی به اعتقاد شیخ هادی ، بت پرستان و اهل کتاب برای فهم سخنان حضرت محمد(ص) و آیین اسلام ، اول باید به آن حضرت ایمان می آوردند ؛ زیرا با مبنا قرار دادن آن اعتقادات از دست رفته ، نمی شد درستی یا نادرستی آیین اسلام را دریافت. این استدلال از بزرگترین استدلالاتی است که مبلغان بابی و بهایی برای اثبات حقانیت سید باب به کار برده اند که با انتظارات و تصورات اسلامی مبتنی بر احادیث ، نمی توان سید باب را نفی و رد کرد و شیخ هادی دقیقا در این جا قصد دارد تا آن ساختمان ذهنی که فرهنگ جامعه بر دوش خود استوار نموده ، خراب کند و راهی برای فهم آیین بابی باز نماید.
در ادامه شیخ به بیان دلایل انحطاط اسلام پرداخته و با شرحی که در باب اعمال سلاطین و مردم و علما داده ، پرونده تاریخ اسلام را نیز به همان روشی که برای یهودیان و مسیحیان بسته ، بسته است. دقیقا به همان روشی که مبلغان بابی و بهایی در دوره قاجار پرونده اسلام را می بستند:

" غرض ذکر این مطالب قبولا یا ردا ، تزییفا یا تزیینا ، تحقیقا یا ابطالا نیست. غرض اشاره به آن امری است که سابقا ذکر شد که در آخر دوره نبوت ، بزرگی نبی و ولیّ سابق ، چنان در انظار جلوه داده می شود که آن چه در اول ظهور اهتمام به رفع و ابطال آن داشتند و با سایر امم و ملل در مجادله و معارضه بودند ، در آخر بالاتر از آن در حق خودشان در انظار جلوه گر می شود [...] خلاصه این مطالب و این بیانات: کلمات اولیه را که در صدر نبوت حضرت خاتم آورده ، اهتمام به آنها داشت و در 23 سال مهمش همان بود ، برگرداندند. عاد الاسلام غریبا کما بدأ. وقت آن است که خداوند عالم عود دهد خلق را چون بدو ایشان ".(13)

عجب، به اعتقاد شیخ زمان آن فرا رسیده است که خداوند عالم دوباره اسلام یا خلق اسلام را عود دهد. آیا او منظورش اعاده همان دینی است که حضرت محمد(ص) از سوی خدا آورده اند؟ اگر چنین باشد ، دوباره باید منتظر می بود که همان اتفاقات از صدر اسلام به بعد رخ بدهد و همان انحطاطی که به قول خودش دامان جامعه اسلامی را فرا گرفت و اهل فرهنگ دوره قاجار را مستأصل نمود ، رخ بگشاید و چه حاصل از ایجاد این دور؟ اما چنین نیست. منظور او این است که باید دینی جدید بیاید ، چه که چند صفحه قبل ، در باره معنی لفظ اسلام از آیات قرآن شاهد آورده بود که:

" در این آیات و امثال آنها اسلام اطلاق شده است بر توجه الی الله به همان معنی که حضرت موسی و عیسی فرمودند ".(14)

خواننده باید رند باشد که بداند در پس گفتن و نوشتن بابیان و بهاییان چه ساز و کاری برای القای معانی نهفته است. جایی که نگذارند سخن عیان و سالم به منصه ظهور برسد ، بیان معانی دچار تعب می شود. گاهی نتیجه ها پیش از استدلال می آید و گاهی مطالب چنان درهم و برهم می شود که حتی ممکن است بیش از آن چه مطلب ره بنمایاند ، خواننده را گم کند ؛ چنان که به این موضوع نیز اشاره خواهم کرد.
شیخ هادی تمام تلاش خود را می کند که به خواننده القا نماید وقتی پیامبران ظاهر می شوند ، مردمان و علمایی که به دین قدیم تمسک دارند ، بدون آن که پایشان بر جای استواری قرار گرفته باشد ، حرف های مشترک می زنند و ایرادات مشترک می گیرند. شیخ هادی با زبان بی زبانی فریاد می زند همان ایراداتی که به موسی(ع) گرفتند ، به عیسی(ع) گرفتند و به حضرت محمد(ص) گرفتند و ... و بفهم که به سید باب هم گرفتند!! و همان قدر که یهودیان در نفی عیسی(ع) و بت پرستان و اهل کتاب در نفی پیامبر اسلام(ص) مُحِقّ بودند، مسلمین نیز در نفی باب دارای حق هستند!! در واقع عصاره کتاب تحریرالعقلا همین است و بس.
خواننده محترم این نوشتار جایی برای فرار نخواهد داشت اگر بداند که اتفاقا پس از این بحث ، شیخ هادی پای سید باب را نیز به میان کشیده و به رندی و ترفند نویسندگی بابیان دوره قاجار ، به بیان عقاید و اثبات حقانیت او پرداخته است. با هم بخوانیم و راه مغلطه و سفسطه را بر ذهن خود و تاریخ نگاری معوج معاصر ایران ببندیم و به این نکته نیز توجه داشته باشیم که حتی انشای شیخ هادی نجم آبادی در این متن مطابق با سبک نگارش و اصطلاحات بابیان است:

" پس از آن که این مقامات و مراتب در حق چهارده معصوم محرز شد ، از برای شیعه خاص نیز مقامی بعد از آن مقامات که مکتسب از ایشان است ــ مثل اکتساب مستضیء ، نور را از منیر ــ  ذکر شد و ادله و براهین از اخبار و آثار بر آن اقامه شد.
پس جمعی در مقام ادعای این مقام برآمدند و جمعی از اتباع گرویده منقاد شدند و بزرگی را قبول نمودند. رفته رفته از مقام شیعه تعبیر به رکن رابع شد که بعد از توحید و نبوت و امامت و انقیاد و اعتقاد او از ارکان اصول شمرده شد. پس از آن تعبیر از آن مقام به مقام بابیت شد و چون در مطالب سابقه بیان شده که این مقامات در طول هستند ، هر لاحق ادعای اتحاد با سابق می توان نمود ، لنا مع الله حالات فیها نحن هو و هو نحن ذکر شد و و اولنا محمد و آخرنا محمد مبرهن و واضح شد و شیعه که باب است ، چون آینه نماینده آن سه مقام است و وصول فیض از امام به باب مثل وصول فیض از خدا به نبی و از نبی به امام به الهام نفسانی است که تعبیر از آن به علم لدنی می نمایند ؛ پس کلام باب کلام امام است و کلام امام کلام نبی است و کلام نبی کلام حق است.
پس گاه ، باب مهدی موعود منتظر ، خود مهدی بود و از لسان او تکلم می نمود ، گاه قائم به حق بود که مظهر کلی الوهیت و نبوت بود ، گاه اننی انا الحق ( بدان که منم خدای یکتا ) می گفت ، بی پرده در تجلی بود. زمانی این کلمات منتشر گشت. جمع کثیری گرویدند و احکام و شریعتی قرار دادند و این ظهور را ظهور قیامت موعود نامیدند ، منتهی الیه حلال محمد حلال الی یوم القیامه دانستند و این طریقه و ناموس را به نائب و خلیفه و مظهری سپردند ، وعده دادند که چون فیض الهی منقطع نخواهد شد ، من یظهره الله ظاهر خواهد شد ، الی ما شاء الله و وصیت به تزکیه نفوس نمودند تا در ظهور من یظهره الله محجوب چون فرق سابقه نمانند.
در عبادات و معاملات و احکام و حدود ، طریقه جدیده آوردند مطابق روایت یأتی بکتاب جدید و سنة جدیدة و کتاب جدید را چون قرآن معجزه و دلیل حقیت خود قرار دادند. جمع کثیر و جم غفیری پیروی این دین و آیین نمودند ، بلکه بذل نفوس و اموال و اعراض و ناموس نمودند که جمع دیگر ، بیش از اول ، به گرویدن ایشان به این نحو گرویده ، طریقه را حق دانستند و کلماتی که صادر می شد از مبدع این آیین ، مناجات و زیارات ائمه هدی و خطب مشتمله بر توحید و بیان صفات و اسماء الهیه به طریقی که سابقین اجمالا بیان نموده خاطر نهاد ایشان و دیگران بوده ؛ تفسیر آیات و سور قرآنیه به همین نحو و احکام و عبادات به نحوی که خود ابداع و اختراع نموده ، قرار دادند و غالبا در تحریر و تقریر که دیگران تحریر می نمودند.
در مدت 7 سال شاید متجاوز از یک کرور کلمات به او منتسب باشد با رقعه جات و مکاتباتی که به اصحاب و موافقین و مخالفین نوشته و مکاتبه نموده ولی غالبا در صدد صحت و سقم عبارت بر حسب عربیه متعارفه نبود و اصحابش می گفتند و می نوشتند که مراعات شخص بزرگ ، قواعد متعارفه زمان را نوع تقلید است و شأن او اجل از این است ، بلکه مردم زمان باید متابعت او نمایند. چنان چه قرآن در اول صدور مطابق با طریقه متعارفه نبود بلکه جمله کثیره از کلمات آیات بر خلاف قواعد عربیه بوده ، بعد از استقرار امر نبوت ، قرآن میزان صحت و سقم کلام دیگران شد و اشخاصی که به این شخص گرویدند بر چند قسم بودند [...] " (15)

نکته نخست آن که شیخ هادی برای بیان اعتقاد قلبی خود و در عین حال کتمان عقیده ، روشی شبیه نقل قول را برگزیده است و متن خود را طوری تنظیم نموده که در صورت "معارضه" ، بتواند شانه خالی کند که: من در حال نقل قول هستم. دوم آن که او استدلالات بابیان را بدون این که رد کند به توالی برای اثبات حقانیت باب آورده و حتی از آیات و احادیث نیز بهره برده است و این خود می تواند تلویحا به معنای قبول آن استدلالات باشد. سوم آن که نه تنها مطلقا اسائه ادب نسبت به سید باب روا نداشته ، بلکه آن جا که می گوید: باب مریدانش را به تزکیه نفس وصیت کرد ، از سید باب به نیکی یاد کرده است. چگونه می توان پذیرفت که او را به سید باب محبتی قلبی حاصل نشده است و با وجود این ، چنین دست به روایت ظهور بابیت می زند؟ شیخ در طول کتاب تحریرالعقلا از عوام که بگذریم ، حتی نسبت های سنگین ، مانند شیاطین انسیه (16) به برخی از علمای اسلام داده و چنین شخصی چگونه می تواند سید باب را دروغگو بپندارد و هیچ نگوید؟ و این نحوه نگارش مصداقی برای همان قانون سوم است که من شرحش را پیش از آن آوردم.
در ادامه مطلب ، شیخ به نقد ایمان آوردن بابیان به سید باب پرداخته و همین نکته است که نه تنها مجال را برای برقرار نگاه داشتن شیخ در سلک علمای اسلام به دست اقوامش سپرده که مجال انتشار اثرش را نیز فراهم ساخته است. خواننده کتاب تحریرالعقلا در بادی امر ممکن است تصور کند که او با نوشتن انتقاداتش به برخی از بابیان در پی نفی داعیه باب است ؛ در حالی که اگر دقت کنیم ، می فهمیم که شیخ برای توجیه معارضان احتمالی ، به کلی گویی پرداخته و ضمن آن که دلایل ایمان آوردن بابیان را بر می شمرد و به آنها انتقاد می کند ، خواننده را به این نکته نیز تذکر می دهد که برای فهمیدن درستی صاحب ادعا ، باید کلام او را بسنجد و در آن تأمل نماید(17) و نه آن که مثلا به خاطر ایمان آوردن دیگران یا روایات عجیب و غریب ، اعتقاد خود را عوض کند و به اعتقاد دیگر روی بیاورد و این سخن او کاملا مطابق با سخن خود سید باب است که تنها دلیل حقانیت خودش را آیاتی می دانست که بر او وارد می آمد و نه چیز دیگر:

" اگر کسی به غیر آیات الله احتجاج کند بر حقیت نقطه بیان ، محتجب مانده از اعظم دلیل و ارفع سبیل "(18)

 یعنی سید باب می گوید: کلام مرا بفهم و بسنج و به دیگر روایات و دلایل توجه نکن. طبیعتا استدلالات شیخ هادی نیز برای این است که ذهن بابیان را از استدلالات عجیب و غریبی که برای درستی سید باب ساخته بودند ، پاک کند. اتفاقا برخی از مثال هایش که از دوره رسالت حضرت محمد(ص) است ، نشان می دهد که انتقادات او به سخنان بابیان به معنای نفی سید باب نیست. ببینیم که چگونه شیخ یک نمونه انتقاد از ایمان آوردن به سید باب را به بیان کلیات و سپس به دست دادن شاهد از دوره رسالت پیامبر اکرم(ص) وصل می کند:

" قسم دیگر که [ به باب ] گرویدند از اعتماد به آن اشخاص سابقین و به بیانات ایشان بود از روی بیانات متقدمه و اخبار مشوبه از وهمیه و غیر وهمیه دیده شده که بعضی به جهت ارشاد و هدایت زیردستان به بعضی از اشعار حافظ و کلمات محی الدین و امثال آنها تمسک می جستند و اثر هم می نمود. چنان که ذکر شد که در زمان حضرت خاتم(ص) و دیگران نیز بعضی به همین منوال ایمان می آوردند ".(19)

با این جمله اخیر ، معنای یکی دو صفحه ای که شیخ هادی در باره نحوه ایمان آوردن افراد ایرانی به سید باب و انتقاد به این نحوها نوشته ، به خوبی معلوم می شود. مقصود او نفی سید باب نیست ، بلکه انتقاد او به جامعه بابی در گم کردن طریق تعقل در فهم دیانت است. و این معنی را او در جایی دیگر از کتابش به صراحت بیشتری آورده است:

" ابنای زمان چنان تربیت یافته اند که هر کس ادعای امری بلندتر بنماید رغبت به متابعت او زیادتر دارند و در طلب او می کوشند و حب گرویدن ، ایشان را به انقیاد می کشد و در کمال میل ایمان می آورند. اگر بپرسی به چه گرویده؟ می گوید: انی انا الله شنیدم ، عقبش رفتم ، مظهر الهی را یافتم.  بیچاره ، بفهم که مطلب چه چیز است تا از برهانش تفتیش نمایی ؛ بلکه برهانش را گرویدن مردم می داند.
وهم غریبی مردم را احاطه نموده است که هر کس انی انا الله گفت به او شایق می شوند ، اگر کلمات فصیحه بلیغه از او مشاهده نمودند ، می گروند. اگر اتباع بعضی از کرامات نقل نمودند موقن می شوند. به خیال آن که محبت به خدا پیدا نموده و به او عشق ورزیده. بیچاره ، محبت و گرویدن به مظهر تجلی حق ، محبت و گرویدن به حق است در صورتی که در تو از حق بروز نماید. اگر محبّ مظهر نظر به جسم و روح نداشته باشد ، بلکه محب صفات الله باشد که در آن مظهر جلوه گر شده است ، محب حق است. البته در خودش از پرتو آن جلوه ای ظاهر خواهد شد ".(20)

اما با این تفاصیل از بیان حقیقتی نمی توانم سر بپیچانم که طبق برداشت من ، شیخ هادی بر اساس اعتقادی که حاصل کرده بود ، از پیروان باب و بعدا بهاییان و برداشت های غلطی که از دین می کردند ، دل خوشی نداشته است. خصوصا انشقاق ازلی و بهایی او را دچار سکون و خمود کرد ، زیرا در نظر خود ، بحث های آنان را خالی از تحقیق مذهبی می دانست و آنها را تنها مجادله برمی شمرد. حتی به صراحت در تحریرالعقلا نوشت که اگر این دو گروه ده شبانه روز با هم مباحثه نمایند ، آخر الامر هر یک بر طریقه خود مستقیم برخواهند خاست.(21) البته سخن او در مصادیق تاریخی ، تام نبود و نمونه های بسیار زیادی را می توان در نفی سخن او نشان داد ، اما آن چه که از ادامه داستان آیین بابی در تحریرالعقلا بر می آید ، این است که شیخ هادی مباحثات مبلغان ازلی و بهایی را نمی پسندیده و مهم تر از آن ، این که به سمت ازلیان متمایل شده است.
در بحث انشقاق آیین بابی به ازلی و بهایی ، شیخ هادی دیگر شمشیر را از رو بسته است و رویه سابق خود را که مدارا در نوشتار بود از دست داده  و خصوصا آن که به طرد آیین بهایی پرداخته و چنان جزییاتی را در نفی بهاییان حتی از مخالفت های پسران بهاءالله نسبت به همدیگر شرح داده که مطلقا در دأب نوشتاری او نیست و آخرین جمله ای که در باره اختلافات پسران بهاءالله بر کاغذ آورده این است که مردم کالهمج بر گرد این مذاهب مستحدثه چون مذاهب و ملل قدیمه می چرخند.(22)
یعنی پس از آن که شیخ سعی کرد ذهنیت خواننده کتابش را به اثبات حقانیت سید باب دچار سازد و سپس انشقاق ازلی بهایی را شرح دهد ، اما در عین حال تلاش نمود در مسأله بهاییان تکلیفش را روشن سازد و ذهنیت بدی بر جای گذارد. تمام این نوشته ها اگر صحت داشته و واقعا متعلق به شیخ باشند ، بدان معنا است که او در آیین بابی باقی مانده و تمایلی به ازلیان داشته است:

" پس از رفتن مبدع این طریقه و آیین [ = سید باب ] ، اصحابش و اتباعش به متابعت خلیفه و جانشینی که تعین نموده بودند ، اقدام نمودند و خلیفه اش [ = یحیی ازل ] نیز کلماتی انشا می نمود و کتب و صحفی و توقیعاتی به دست اصحاب و نوابش داد ، به اتباعش رسانیده آن انشاءآت را معجزه قرار داده ، مردم را دعوت می نمودند و مشغول تدوین کلمات سابقه و لاحقه و تواریخ اهل ایمان و مخالفین بودند. آن شخص خودش مختفی بود. کلمات و اوامر و نواهی او را نائبش [ = بهاءالله ] به اصحاب و اتباع می رسانید. چندین سال به همین نهج او را غائب شمرده ، نائبش مردم را به او دعوت می نمود. به عنوان خلافت از مبدع اول و احکام و طرق منشاء و مبداء او را مجرا داشتند.
بعد از چندی نائب [ = بهاءالله ] از منوب [ = یحیی ازل ] اعراض نموده ، در صدد مخالفت برآمده از اطاعت او دست برداشته در اول اظهار نمود که این شخص به هواپرستی پرداخته و روح ایمان و بزرگی از او سلب شده و گاهی می گفت غرض آن شخص که او را به جهت خلافت نصب نموده بود ، من بودم. جمعی کلمات او را قبول نموده از اصل اعراض نمودند و جمعی بر حالت خود باقی ماندند. بعد از چندی اظهار نمود که من یظهره الله که موعود بودید ، من هستم ".(23)

در این جملات کاملا مشخص است که او نسبت به اتفاقی که در انشقاق بابیت افتاد ، مسأله دارد ولی در باره خود آیین بابی حتی جمله ای نه مخالفت کرده است و نه انتقاد و نه بحث. شیخ هادی از این موضوع ناراحت است که چرا بسیاری از بابیان "از اصل اعراض" کرده اند و این نحوه سخن گفتن در دوره قاجار به معنای وابستگی به آیین بابی است.
این نحو سخن نوشتن ، مطلقا ملاک و معیار شناسایی نویسندگان بابی است که لباس اسلام به تن کرده اند. از همین نوع کتمان کاری است که بابیان ازلی که کتاب شیخ را در سال 1312 شمسی منتشر کردند ، یک رندی به خرج داده و برای رد گم کردن ، در یکی از سرفصل های کتاب که در باره بحث لقاء الله است ، چنین نوشتند:

" این رساله را در جواب دعوت یکی از فرق جدیده بر حسب خواهش جمعی از اصحاب در مقام ردع و تنبه آنان مرقوم فرموده اند ".(24)

و جالب تر آن که در چاپ اخیر در قسمتی که عبارات عربی شیخ را ترجمه کرده اند ، در این قسمت ، پس از عبارت "فرق جدیده" ، آورده اند: "[بابیه] [ بهاییه]" و چنین به خواننده القا کرده اند که رساله پیش رو ، علیه افکار بابی و بهایی نوشته شده است. در حالی که مطلقا چنین نیست و اگر این تفسیر از طرفی با تفسیر بهاییان پهلو می زند و مشابهت دارد ، از طرف دیگر تماما توضیح و تفسیری است از زبان یک مجتهد و به روش اجتهادی بر آن چه که سید باب در کتاب بیان فارسی راجع به موضوع لقاء الله آورده است. با هم گزیده ای از مطالب شیخ را در باب لقاء الله بخوانیم و ببینیم آیا او به صراحتی بیش از این می توانست به ایمان خود به آیین بابی اشاره کند و بگوید که مظاهر الهی پس از حضرت محمد(ص) هم خواهند آمد؟ توصیه من این است که به ادبیات شیخ نیز توجه کنیم:

" آیات فرقانیه که بیان رجای لقاء الله و فوز به لقاء الله در حق مؤمنین به مظاهر سابقین و لاحقین نموده است که اعلی مقامات مقربین است ، نه اشاره به رؤیت اجساد مطهره مقدسه ایشان است ، بلکه لقاء الله عبارت از کمال معرفت است در حق باری تعالی به واسطه مظاهر مقدسه یا بدون واسطه چنان که خود مظاهر فایز شده بودند به لقای پروردگار خود به نحو اتم و اکمل به افاضه الهیه و تجلیات ربانیه [...] غرض آن است که شبهه نیست که فوز به معرفت مظاهر حق به نورانیت ، فوز به لقاء الله است من دون اختصاص به مظهر دون مظهر [...] لم یزل و لا یزال لطیفا بعباده بارسال رسله لاخراجهم من ظلمات الوهم و الظنون و الشرک و الهوی الی ساحة توحیده و قدسه الظاهر فی مشارق انواره [...] و انما کلمات السابقین اشارات لاستعداد الخلق لما یأتی بامره و الظاهرات لتکمیل الخلق لا یظهرها الا نفسهه و لا تخبر الا عن مراتب ظهوره و انما بشیر الی من یأتی من بعده اشارة اجمالیة لعل المدرک زمانه یرفع بها اوهامه الحاجبة. أ تری محمد (ص) کان یبشر اهل زمانه بلقاء من یظهر بعد ازید من الف سنة و لم یلقه و لا یلقاه احد منهم فی هذه العالم بل انما کان یبشرهم بظهوراته المتجلیة لهم فی حیاته او بعد وفاته التی بها کانوا یفوزون بلقاء الله فی هذا الدنیا و فی الآخرة [...] ".(25)

گذشته از بررسی آن چه شیخ هادی در پس نوشتن کتاب تحریرالعقلا در نظر داشت ، بعضا اظهاراتی نیز در آن کتاب به چشم می خورد که در حیطه اعتقادی اسلامی نمی گنجد. مثلا او در چند موضع از کتابش به مصلوب شدن مسیح اشاره کرده است(26) و خیلی عجیب خواهد بود اگر کسی ادعا کند که  شیخ ، آیه مصلوب نشدن مسیح در قرآن را ندیده و به همین خاطر چنین نوشته است. گاهی نیز نجم آبادی چنان به فلسفه اعتقادی آیین بابی نزدیک می شود که هیچ راه فراری برای خواننده باقی نمی گذارد مگر آن که اقرار کند ، شیخ در پی القای همان معانی است که سید باب وارد فرهنگ اعتقادی مردمان ایران زمین کرد:

" همچنین اخبارات از قیامت و ساعت و یوم آخر و آخرت ، غرضش بیان تفصیل آن چه واقع خواهد شد ، نیست ؛ بلکه غرضش بیان آن است که از برای شما یوم الجزا ، یوم الحسرة ، یوم الانتقام ، یوم الحساب ، یوم التناد ، یوم الحشر ، یوم النشر ، یوم الفراق ، یوم الطلاق ، یوم الفصل ، یوم مشهود ، یوم موعود ، یوم اللقاء و غیر آنها هست که پروردگار عالم حساب و انتقام شما را خواهد کشید و جزای شما را خواهد داد چنان که در کتاب اشعیا و یرمیا و غیر اینها تعبیر از روز آخر یا روز خدا به الفاظ مختلفه و علامات مجمله مرموزه نموده شده است ".(27)

" فهولاء هم المحجوبون عن ربهم و کذا الذی احتجب باوهامه الناشیة عن عدم عرفانه لحن القول من الاشارات السابقة و عدم عرفانه ان ظهور الله فی ایامه و تجلی الساعة لا یکون الا بامره ، اذا اراد شیئا قال له کن فیکون ؛ فلم یعرف ان المراد من السماء التی یأتی بدخان مبین سماء الرفعة و بالدخان الظلمة و الحجب الموجبة للضیق کما قال فی الانجیل و یکون ضیق شدید فی الارض و یذهب نور الشمس و القمر و تخیل ان السماء هی السماء الظاهرة الموهومة و تخیل ان محل استواء الرحمن من یراه جلیلا عظیما بما اثبت فیه من الشرافة و النبالة و هولاء هم المعتدون الذین باعتدائهم یکذبون بیوم الدین [...] فنسأل الله ان یحفظنا عن حجب الظنون و الاوهام و الاهواء ، فاذا سلمنا عن ذلک بتوفیق الله جل شأنه و سعینا فی اصلاح نفوسنا بالاعراض عن الدنیا و علایقها و عن الاوهام المردة الناشیة عن الجهل و الغفلة ، فاذا ظهر مدع لظهور الله فیه و قیام الساعة فی ایامه و قیام القیامة فی وجوده ، فلا ننکره لانه بشر مثلنا و لا لانه لیس من صنف العلما و لا لانه لیس من اشرف الناس و لا لانه لیس من العباد و الزهاد و لا لنسبه و لا لان الشمس لم تطلع من مغربها و لا لان السماء لم یشقق بالغمام او الملائکة لم تتنزل او السموات و الارض لم تقم او ابواب السماء لم تفتح او الجبال لم تسیر او لم تجعل کثیبا مهیلا او الارض لم تزلزل او النفوس و الارواح لم تخرج من اجداثهم او لم تبعث الاموات و النفوس او لم تسمع الصیحة او لم یر الدخان الذی کنا نتوهم او لم یر الکواکب انتشرت او السماء انفطرت او کشطت او لغیر ذلک من الاوهام ، بل نعلم علما یقینا ان کل هذا الامور ظهر بظهور الحق بحیث لا یراه الاعمی و یبصره کل من کان بصیرا و لا یدرکه و لا یشعر به الاموات الا من کان حیا و لا یسمعه من کان اصم بل من کان له قلب و القی السمع و هو شهید ".(28)

من نمی دانم که آیا حاجی شیخ هادی نجم آبادی دیگر لازم بود که علنا بگوید بابی است؟ سخن گفتن در باره همه مطالبی که شیخ در هماهنگی با اعتقاد بابی نوشته ، کار را بسیار طولانی می کند و خواننده محترم می تواند به خود کتاب مراجعه کند و سخن مرا دریابد. استدلالات او در باب معجزه ، برداشت هایش نسبت به قرآن ، نگاهش به جوامع دینی ، برخوردش با سطحی نگری در فهم دین ، تفسیرها و تأویل هایی که از آیات قرآنی به دست می دهد و .... در بسیاری از مواضیع دیگر ، موازی و هماهنگ با اندیشه ای است که آیین بابی در ایران رواج داد و من برای پایان بخشیدن به این قسمت از نوشتار خود ، بخشی از اظهارات نجم آبادی را که در واقع تلنگری است به خواننده در فهم دلیل مخالفت علمای دوره قاجار با سید باب و کشتن او ، در این جا ذکر می کنم و به بحث های دیگر می پردازم:

" از این قبیل آیات زیاد است که اطلاق الهه و شرکا بر علما و بزرگان آن زمان نموده که اهل آن زمان اطاعت ایشان را اطاعت خدا می دانستند و به اطاعت ایشان در صدد رد و ردع حضرت خاتم بودند ، مردم را صد عن سبیل الله می نمودند و آن حضرت و اتباعش را اذیت می کردند و این را از دین می دانستند ، بلکه گاه می شد که اگر به عنوان تدین نبود نمی توانستند اذیت نمایند و در اذیت و ردع ایشان به خدا تقرب می جستند ، چنان که حضرت عیسی را علما به نزد حاکمش بردند و اصرار به قتلش نمودند. حاکم شبهه کرد در جواز قتلش ، خواست بخشیده شود. ایشان فریاد کردند که البته باید صلب شود. ایستادگی نمودند تا آن بزرگوار را به دار کشند. همیشه چنین بوده و هست ".(29)

از دیگر مواردی که من بر اساس مندرجات کتاب تحریرالعقلا بر بابی بودن حاجی شیخ هادی دلیل ارائه می کنم ، سبک نوشتاری مشارالیه است. بابیان و بهاییان دوره قاجار در آثار مکتوب خود اصطلاحات و ترکیبات جدیدی به کار می بردند که برای محققین این دو آیین شناخته شده و روشن است. بنابراین یکی از روش هایی که می توان در تشخیص بابیان دوره قاجار به کار برد ، انشا و سبک نوشتاری آنان است ( قانون چهارم ). نجم آبادی در متون عربی خود ، خصوصا جایی که جملاتش دعایی است ، بدون تردید متأثر از انشای سید باب است. تشخیص این تشابه در صورتی میسر است که آثار سید باب نیز مطالعه شود. در تحریرالعقلا صفحات بسیاری به ادعیه ای که شیخ بر کاغذ نوشته ، اختصاص یافته است و شاهد آوردن تمام آن نوشته ها کار را سخت و پیچیده می کند ، بنابراین تنها برای نمونه به بخشی از ادعیه ای که منسوب به حاجی شیخ هادی در تحریرالعقلا ثبت شده اشاره می نمایم:

" شهد الله أنه لا اله الا هو الملک السبوح القدوس الفرد الاحد المتفرد بالوحدانیة ، لا شریک له فی الملک و لا ولی له من الذل ، کبره کل شیء تکبیرا. سبحانک لم تزل کنت و لم یکن معک شیء و تکون و لا شیء معک تعالیت عما یقول الظالمون علوا کبیرا. قل اللهم فاطر السموات و الارض انت ولیی فی الدنیا  و الآخرة و انت بارئی و انت مدبّری و انت رازقی ، انک کنت بنا بصیرا. تبارکت و تبارکت اسمائک کیف احصی ثنائک ام کیف اذکرک و انت اوجدتنی و انطقتنی و انا فان فی وجودک. سبحانک انک کنت علاما عالما علیما [...] سبحانک انک انت ، کل شیء فان و وجهک الباقی لا بقاء لغیرک قهرت ما سواک بالفناء و تجبرت بجبروتک و تعالیت بعلوک و تقدست بقدسک و تبارکت ببرکاتک ، انک انت قهارا قاهرا قدیرا. قل اللهم خالق کل شیء و بارئه تؤتی الملک من تشاء بما تشاء کیف تشاء و تنزعه ممن تشاء بما تشاء کیف تشاء ، لا تسأل عما تفعل انک کنت مقتدرا علیما ".(30)

اما سخن آخر این که انتشار دهندگان کتاب تحریرالعقلا در سال 1312 ش. ازلیان بودند و پر واضح است که کتابی که در مجموع اثبات کننده باب و نفی کننده بهاءالله باشد ، تنها به درد ازلیان می خورد. ابوالحسن خان فروغی بابی نیز در آن زمان مقدمه ای بر کتاب مزبور نوشت و آن چه که از هنر نگارش لازم بود ، به کار گرفت تا نشان دهد که شیخ هادی نجم آبادی بسته به گروه بابیان بوده است:

" در زمانی که ادبار روزگار آفتاب هدایت را در کسوف انداخته و ظهور بزرگان مجددی را واجب ساخته تا به انعکاس انوار  حقایق و معانی  ربانی و انتشار آوازه فضایل و مکارم علمی دوام شهرت خورشید مشهور را ثابت و بنای کهنه نشدنی حق را در تازگی جاودانی خود قائم دارند و راستی که با همه پنبه ها که در گوش ها رفته و در دروازه ها که به سختی بسته ، آن زمان آوازه طلوع و شروق این نجم آباد کننده تابشگاه خویش به شرق و غرب بلاد ما پیچیده ، بلکه به سمع خارجیان نیز رسید ".

طی این صد سالی که بر تاریخ معاصر گذشته است ، بابیان و بابی زادگانی که در کار تاریخ ، کتاب و مطبوعات بودند ، در بالا بردن مقام روشنگری شیخ هادی چنان تأثیر داشته اند که امروزه بدون هیچ گونه سؤالی او را معلم اکثر روشن اندیشان ایرانی می دانند و این حرف را شاید برای نخستین بار ادوارد براون ( متخصص تاریخ بابی ) زده باشد و سپس مهدی بامداد و به تبع او مورخان دیگر چون حسن مرسلوند تکرار کرده اند و اخیرا نیز خانمی به نام آذر نجفی عینا از روی دست مرسلوند ، چنین داعیه ای را در روزنامه شرق آورده است و همین نوشته اخیر باعث شد تا قلم به دست گرفته ، در باره شیخ هادی بنویسم:

" كمتر كسى از رجال مشهور مشروطه را مى توان نام برد كه شاگرد شيخ هادى نجم آبادى و يا با وى در ارتباط نبوده باشد [...] اگرچه چهار سال پيش از انقلاب مشروطه بدرود حيات گفته ، ولى تاثير وى در سران جنبش مشروطه بسيار مشهود است [...] در اثبات شهامت سياسى او همين بس كه منزلش پناهگاه مقصرين سياسى دولت از قبيل ميرزاحسن رشديه بود [...] محمد على سياح كه يكى از روشنفكران مخالف دستگاه استبدادى ناصرالدين شاهى بوده و به همين علت چند سالى در تبعيد و حبس گذراند ، روابط نزديكى با شيخ هادى داشته است [...] ناظم الاسلام كرمانى كه خود از جمله شاگردان شيخ هادى بوده است ، در كتاب خود "تاريخ بيدارى ايرانيان" به اين نكته اشاره كرده كه وى در مورد تحريم تنباكو پيام مى فرستد و حاضر است به عنوان اعتراض همراه روحانيون ديگر از تهران خارج شود و به عتبات مهاجرت نمايد [...] در كتاب سيماى بزرگان ، مرتضى مدرسى مى نويسد: مى گويند در روزهاى ورود سيد جمال الدين مشهور به افغانى به تهران ، سيد با شيخ هادى نجم آبادى كه از دانشمندان روشنفكر ايران بود ملاقات ها كرد تا نقشه اى براى بيدارى مردم ايران طرح كنند و ايرانيان را با مفهوم آزادى ، برابرى و برادرى كه پايه و اساس اتحاد اسلامى است آشنا سازند و حكومت مشروطه را جايگزين دولت استبدادى قاجار گردانند. شيخ پيشنهاد كرد كه چون مردم سواد ندارند و در خواب غفلت و نادانى دست و پا مى زنند ، از فهم سخنان شما عاجزند ، چماق تكفير كه بزرگترين حربه ناجوانمردانه است بر سر ما كوبند و در كوى و برزن فرياد برآرند ، ايها الناس بگيريد كه اين هم بابى است. بنابراين خوب است كه آرام آرام درسى به نام تفسير قرآن مجيد را آغاز كنيد و كم كم محاسن آزادى و معايب استبداد را در تفسير كلمات و آيات آسمانى بيان نماييد ، تا گروهى از طلاب به حقايق آشنا شوند. دانش پژوهان را پرورش دهيد تا به مرور ايام مقدمات تحول اساسى را در كشور عقب افتاده ايران فراهم نماييد [...] در آن زمان روحانيون متقى و پاكدامن اگر از اعمال ناشايسته روحانى نماها انتقاد مى كردند ، شمشير تكفير بر آنها فرود مى آمد و متهم به بى دينى مى شدند كه اين موضوع شامل شيخ هادى نجم آبادى عالم روشنفكر نيز شد و به اتهام بابيگرى تكفيرش كردند. او سال ها در گوشه انزوا زيست و به تعليم و معاشرت با عده اى خاص و اهل علم و ساخت مدرسه و مسجد و داروخانه پرداخت [...] پس از فرمان حكم اعدام ميرزارضا در اوايل دوران سلطنت مظفرالدين شاه و موافقت جناحى از روحانيت با اجراى حكم ميرزا ، تنها كسى كه در ايران شهامت برپايى مراسم مذهبى چهلم فوت براى ميرزارضا مى كند شيخ هادى نجم آبادى است ". (31)

با هم مرور کنیم تا ببینیم در این متن چه می توانیم بیابیم:
1 -  میرزا حسن رشدیه بابی بود.
2 -  حاجی محمد علی سیاح محلاتی در مکان هایی حضور داشت که بابیان ازلی دوره ناصری حضور داشتند و خصوصا در ماجراهای تنباکو ، روزنامه قانون و چنان که پیش از این نیز ذکری کوتاه از آن گذشت ، در داستان تغییر سلطنت توسط ظل السلطان در کنار بابیان نقش بازی کرد و من شرحی مستوفی از این ماجرا در جلد نخست کتاب رستاخیز پنهان ( در دست انتشار ) آورده ام.
3 -  ناظم الاسلام کرمانی بابی بود.
4 -  مرتضی مدرسی از یک خانواده بابی برخاسته بود و با توضیحاتی که من در باره شیخ هادی دادم ، اینک خواننده محترم این نوشتار باید بفهمد که جملات مدرسی نیز با چه رندی نوشته شده است.
5 -  سید جمال الدین اسدآبادی از یک خانواده بابی برآمده بود و گرچه خودش اعتقادی به بابیت نداشت ، اما دوستانش و سخن پراکنانش در ایران و استانبول ، اکثرا بابی بودند.
6 -  میرزا رضا کرمانی نیز بابی بود.
انتساب برخی از افراد فوق الذکر به آیین بابی را پیش از این در مقالات خود آورده ام و بقیه را نیز در مقالات بعدی به تفصیل خواهم آورد و خصوصا برای اولین بار استنادات خودم را در باره منسوبین بابی سید جمال الدین اسدآبادی شرح خواهم داد ؛ اما در این جا می خواهم بگویم از این مباحث جالب تر ، ادعایی است که مورخان در همگانی بودن تلمذ روشنفکران نزد شیخ هادی داشته اند. با وجود این ادعا ، عجیب است که مرسلوند هر چه گشته 4 نفر را بیشتر نیافته تا به عنوان شاگرد شیخ معرفی کند و خانم آذر نجفی نیز در مقاله خود از روی تحقیقات مرسلوند اسم این 4 تن را آورده است: 1 - سید محمد طباطبایی ( قائد مشروطه ) 2 – علی اکبر دهخدا  3 – ناظم الاسلام کرمانی و 4 – میرزا نصرالله ملک المتکلمین و عجب است که سه نفر اخیر نیز به آیین بابی اعتقاد داشتند.
وانمود این که همه روشن اندیشان دوره ناصری و مظفری شاگرد شیخ بوده اند ، برای من روشن و بدین خاطر است که هم شیخ بابی بود و هم اکثر روشن اندیشان دوره ناصری و مظفری بابی مآب بودند و البته همه با هم ، مصداقی تمام عیار برای اسلام نمایی. اگر جز این است که من می گویم ، چگونه است که از خیل نام روشن اندیشان دوره ناصری و مظفری نام همین چهار نفر ، آن هم با استنادات ضعیف به عنوان شاگردان نجم آبادی آورده شده؟ دیگر از این سؤال بگذریم که ( سید محمد طباطبایی ) اصلا روشنفکر بود یا نه؟!
همین نقطه است که من انتقادات خود را نسبت به جریان روشن اندیشی و خصوصا تاریخ نگاری تاریخ معاصر ابراز می دارم. حقیقت امر این است که کسانی که به عنوان روشن اندیشان ایرانی معرفی شده اند ، مسلمان نبودند ولی با اسلام نمایی خود ، هم فهم اسلام را دچار سختی نمودند و هم خود را به راهی انداختند که نتیجه عکس برای ایشان به بار آورد ؛ زیرا بابیان دوره ناصری تا اواخر پهلوی اول ، تمام تلاششان این بود که به اسم اسلام ، کاری کنند که اسلام منزوی شود! آن بابیانی که در سلک علما بودند ، چون شیخ هادی نجم آبادی ، اسدالله خرقانی ، یحیی دولت آبادی ، شریف کاشانی ، ناظم الاسلام کرمانی ، مجد الاسلام کرمانی ، ملک المتکلمین ، سید جمال واعظ ، محمود افضل الملک ، نصرالله تقوی ، شیخ رضا دهخوارقانی ، بحرالعلوم کرمانی و .... تلاششان این بود که با تفسیرهای جدید از اسلام ، راه اسلام را بزنند. این جا دیگر سخن از بابیان کلاهی و متجدد مآب بردن ، کار را بسیار طولانی و دشوار می نماید.
برای اثبات درستی سخن من احتیاجی به تفسیر و تحلیل نیست که خود به چشم دیده ایم که فعالیت پارادکسیکال بابیان ازلی در تاریخ معاصر، به لطف خدا، به هیچ وجه به ضرر اسلام و علمای اسلام نبوده است. شیخ هادی نجم آبادی آن چه هم که در کتابش به طعنه و صراحت علیه علمای اسلام مطلب نوشت، عاقبت طرفی برنبست و از عظمت اسلام، چیزی نکاست. اصلا مگر می شود به تظاهر به نام اسلام، اسلام حقیقی را عوض یا نابود کرد؟!
اکنون من لبه تیز شمشیر سخن خود را به سوی کسانی می گیرم که در قالب ریا و دروغ ، برای بقای خود ، خود را به اسلام بسته اند و هنوز وارونه کاری می کنند. اگر به راستی بابیان سخنی برای گفتن دارند ، چرا باید آن را به نام اسلام به خورد مردمان بدهند و چرا این جرأت را نمی کنند که مردانه بایستند و به نام خود سخن بگویند و برای درستی سخن خود استدلال عرضه کنند؟ و اگر استدلالی برای درستی و لزوم حضور خود ندارند ، وارونه کاری به چه معنا است؟ عجب است که برخی از بزرگان علم و اندیشه اسلامی نیز در این سال های اخیر پا بر پلکان بابیان مسلمان نما نهاده اند و با پر کردن دهان خودشان از اصطلاح "قرائت های جدید از اسلام" آب به آسیای بابیان ازلی می ریزند!!
اصلاح طلبانی که دانسته و ندانسته آب از کوزه بابیان ازلی می خورند ، باید بدانند که یک روز با بزرگ کردن شیخ هادی نجم آبادی ، روز دیگر با به فراز کشیدن میرزا جهانگیر خان صوراسرافیل ، دیگر روز با علم کردن سید جمال واعظ  ، یک بار با انتشار روزنامه های اکثرا ازلی دوران مشروطه ، دیگر بار با ذکر بحث حقوق زنان و آوردن نام اعضای خانواده دولت آبادی و ... و حتی در قالب برگزاری بزرگداشت مشروطه و هر روز برای مبارزه با اسلام و علمای آن ، شخصی از میان بابیان را جلوه بخشیدن ؛ اصلا کاری به حساب نمی آید. این بازی های سیاسی ( و نه تاریخی و مذهبی ) ، پشت هم اندازی و وارونه کاری است. مبارزه ای است همیشه در پرده و بدون نتیجه. حکایت بابیان ازلی در تاریخ معاصر ایران ، حکایت کسانی است که پشت پرده و به هوا شمشیر می زنند و خیال می کنند که مخالف را کشته اند. من فکر می کنم اگر قرار باشد کارنامه اصلاح طلبان و روشن اندیشان ایرانی را به آنها بدهند ، باید همگی دست های چپشان را برای گرفتن آن کارنامه آماده کنند! زیرا آنان این بازی را به سختی باخته اند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 - ناظم الاسلام کرمانی ؛ تاریخ بیداری ایرانیان ؛ انتشارات آگاه ؛ 1361 ، چاپ سوم ؛ بخش اول ؛ ص 22.
2 - نسخه خطی.
3 - فاضل مازندرانی ، اسدالله ؛ تاریخ ظهور الحق ؛ جلد هشتم ، قسمت اول ؛ مؤسسه ملی مطبوعات امری ؛ 131 بدیع ؛ ص 508 تا 510.
4 - مهرابخانی ، روح الله ؛ رسایل و رقائم جناب میرزا ابوالفضل گلپایگانی ؛ مؤسسه مطبوعات امری ؛ 134 بدیع ؛ ص 546.
5 - فاضل مازندارنی ، همان جا ، ص 513.
6 - میرزا ابوالفضل گلپایگانی در اواخر سال 1306 از ایران خارج شد و دیگر هیچ گاه بازنگشت.
7 - مهرابخانی ، روح الله ؛ زندگانی میرزا ابوالفلفضل گلپایگانی ؛ 1988 میلادی ؛ آلمان ؛ ص 263.
8 – نجم آبادی ، هادی ؛ تحریر العقلا ؛ سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد ؛ 1378 ؛ ص 34 تا 36.
9 - همان جا ، ص 37.
10 - همان جا ، ص 40.
11 - همان جا ، ص 41 و 42.
12 - همان جا ، ص 52.
13 - همان جا ، ص 62.
14 - همان جا ، ص 57.
15 - همان جا ، ص 63 تا 65.
16 - همان جا ، ص 90.
17 - همان جا ، ص 66.
18 - باب هشتم از واحد ششم کتاب بیان فارسی.
19 - تحریرالعقلا ، ص 67.
20 - همان جا ، ص 109.
21 - همان جا ، ص 69.
22 - همان جا ، ص 71.
23 – همان جا ، ص 68 و 69.
24 - همان جا ، ص 167.
25 - همان جا ، ص 167 تا 170.
26 - همان جا ، ص 48 و ص 171.
27 - همان جا ، ص 102.
28 - همان جا ، ص 174 تا 177.
29 - همان جا ، ص 94.
30 - همان جا ، ص 206.
31 - نجفی ، آذر ؛ بیدارگر مشروطیت  ؛ روزنامه شرق ؛ تاریخ: 8/5/1385.
نوشته شده توسط نادم علیشاه تائب (اسم غیر اصلی) در |  لینک ثابت  

14- شیخ احمد احسائی و شیخیّه - سید کاظم رشتی - سیّد علی باب - قرّة العین -...

آشنایی با فرقۀ گمراه شیخیه و انشعابات و شاخه های آن:

شيخيه به دروغ ادّعا دارند که شيعه دوازده امامی هستند. ایشان از پيروان شيخ احمد أحسائى از علماى قرن سيزدهم هستند، که ادوارد براون انگلیسی در کتاب "معمای جهان" World`s Cross-word که آخرین کتاب او در افشای نقشه های مرموز انگلیسیان در جهان است، او را أصالتاً کشیشی انگلیسی معرّفی کرده که نام اصلیش: Aidan Ahoskie (اِیدَن اِهاسکی) بوده و سپس آنرا به "احمد اَحسائی" تغییر داده و فارسی و عربی را نیکو، چون زبان مادری یاد گرفته و وارد اَحساء (مابین حجاز و بحرین) شده و شجره نامه ای جعلی برای خود وضع کرده که مدّتها مورد مناقشه و تکذیب اهالی بحرین و حجاز و اَحساء بوده و اصلاً برخی از اسامی موجود در آن – بعنوان پدران و اجدادش! - وجود خارجی نداشته اند!....

اساس اين فرقه، مبنى بر امتزاج تعبيرات فلسفى سهروردى و ملاصدرا با اخبار آل محمد(ص) است. فِرَق بابى و ازلى تحت تاثير شديد اين مذهب واقع شده‏اند و بهائیّه و ازلیّه نیز نوادگان آن هستند. پس از شيخ احمد احسائى مؤسس اين مذهب، شاگرد او سيد كاظم رشتى (درگذشته در 1259 ه ) (روسیّ الأصل تزاری – که به دروغ ادّعای سیادت و انتساب به سادات رشت را نمود – چون چهره ای سرخ و سفید و همانند شمالیان ایران داشت!) و پس از وى حاج محمد كريم خان قاجار كرمانى، جانشين او شدند.

در اصطلاح شيخيه، شيخ احمد احسائى را «شيخ جليل‏» خوانند و چون نام مستعار او "احمد" بوده، او را "ظهور آسمانی حضرت محمّد(ص)" در این دوران میدانند (زیرا در روایات ما شیعیان آمده که: نام مبارک آن حضرت در آسمانها "احمد" و در زمین "محمد"(ص) است). همچنین، شیخ ادّعا میکرده که روح امام زمان(عج) در کالبد وی حلول کرده و با زبان او سخن میگوید و با دست او کتاب می نویسد!! او ادّعا داشته که از همگی علوم آگاهی دارد!! شيخ احمد احسايى كتاب هائى بسيار در فلسفه و كلام و فقه و تفسير و ادب به زبان عربى كه بالغ بر نود جلد مى‏شود، نگاشت؛ که عبارات اغلب آنها پر از غلطهای نحوی و گرامری است!! و نشان میدهد که او أصالتاً عرب نبوده و درس منظمی هم نخوانده است.

جانشين وى سيد كاظم رشتى (روسیّ الاصل) (1212 - 1259 ه ) بود. او خود را سيد كاظم بن قاسم حسينى رشتى گيلانى حائرى يعنى كربلايى نامید و ادّعا کرد که: اجدادش از اشراف سادات حسينى مدينه بوده اند و دو نسل بوده كه ايرانى شده بودند!! و شجره نامۀ او نیز - مانند شجرۀ پدر و اجداد استادش شیخ احمد - جعلی از آب درآمد و مورد تکذیب علماء انساب واقع شد. او میگفت: جدّش سيد احمد بعلّت ‏شيوع طاعون از مدينه گريخته و به رشت رفته است!! وى در اصطلاح شيخيه ملقب به «سيد نبيل‏» است. رشتی (در پی همکاری مشترک روسیّه با انگلستان، در راستای ایجاد اختلاف و شکاف در میان شیعیان منطقۀ خاور میانه) در جوانى به يزد رفت، و به مکتب شيخ احمد احسائى پيوست. سپس به كربلا رهسپار شد و تا پايان عمر در آن شهر به تدريس و ترويج مكتب شيخيه مشغول بود. بالغ بر يكصد و پنجاه جلد كتاب و رساله نوشت كه غالبا رمزآسا و غير مفهوم و بازهم پر از اغلاط صرفی و نحوی و گرامری است!! او در كربلا مورد توجه برخی علماى ساده اندیش عصر خود قرار گرفت . از جمله شاگردان سيد، حاج محمد كريمخان كرمانى و سيد على محمد شيرازى معروف به باب است. بعضى نوشته‏اند: نجيب پاشا حاكم عثمانى كه در زمان سيد، مسئول قتل و غارت كربلا بود، رشتی را دعوت كرد تا از وى ديدن نمايد و ظاهراً مراتب احترام را به جاى آورد، ولى به او قهوه‏اى مسموم خوراند. رشتی در ذيحجّه سال 1259 ه. درگذشت و در جوار قبر امام حسين(ع) مدفون شد. مهم ترين كتاب سيد كاظم «شرح القصيده‏» است كه در شرح قصيده لاميّۀ پاشا عبدالباقى افندى عمرى مَوصِلى - والى عراق در دوره عثمانى - نوشته است. وى براى "مدينة العلم" كه به قول او در آسمان قرار دارد و حديث شریف پیامبر(ص) «اَنَا مَدينة ُالعِلمِ و علىّ ٌ بابُها » را به آن تفسیر و تأویل کرده، براى آسمان، بيست و دو محله قايل شده كه در وسط محله بيست و دوم صد و شصت كوچه را نام برده ، نام و نشان هر كوچه را با اسامى غريب و عجيب ياد كرده كه بيش تر شباهت ‏به «رسالة الغفران‏» ابو العلاى معرى و كمدى الهى دانته دارد. و حتی در یکی از کوچه های این "مدینة العلم" زنی با زن دیگر مشغول مساحقه (همجنس بازی) است!! که روشن میشود منظور رشتی از نوشتن این کتاب، تمسخر و اهانت به پیامبر گرامی اسلام(ص) و ائمۀ اطهار(علیهِمُ السّلام) بوده است. و چون اين شرح را بر پاشاى مذكور خواندند گفت: «خدا مى‏داند كه آنچه را سيد رشتی گفته، خارج از منظور و خيالات شعرى من است!! ». اين كتاب در سال 1270 ه. در تهران به چاپ رسيده است.

بعد از كاظم رشتى شاگرد او حاج محمد كريم خان قاجار (1225 - 1288 ه ) فرزند حاج ابراهيم خان ظهير الدَّوله، جانشين او شد. حاج محمد كريمخان مؤسس فرقه شيخيه كرمانيه است. وى از معروفین زمان خود بود . بالغ بر دويست و شصت كتاب و رساله تأليف كرد؛ که همانند دو شخص پیشین، همگی پر از غلطهای صرفی و نحوی و گرامری است و دالّ بر بیسوادی نویسنده میباشد. پدرش ظهير الدوله چند سالى والى خراسان و كرمان بود و به شيخ احمد احسايى دست ارادت داد . پس از وى فرزندش حاج محمد خان قاجار (1263 - 1324 ه ) رئيس فرقه شيخيه كرمان شد . او را از علماى بزرگ آن طايفه دانند. عدد كتب و رسالاتى كه نوشته، به دويست و پنجاه جلد كتاب مى‏رسد. پسر بزرگ حاج محمد كريم‏خان، حاج رحيم خان بود كه پس از پدرش دعوى جانشينى او كرد . طرفدارانى هم داشت. با دو برادرش كه كوچك تر از او بودند،به نام حاج محمد خان و حاج زين العابدين خان كه يكى پس از ديگرى جانشين حاج محمد كريمخان شدند،رقابت داشت. حاج محمد رحيم خان براى پدر جز علم فقاهت و تقوى مسندى ديگر قايل نبود . شخصاً با بالاسري هاى كرمان سازش داشت، از اين جهت مورد توجه شيخيه قرار نگرفت. پس از حاج محمد كريم خان پسرش حاج زين العابدين (1260 - 1276 ه. ) و سپس ابو القاسم خان ابراهيمى (1314 - 1390 ه) (از مراجع معاصر شیخیّه) و پس از او حاج عبدالرضا خان جانشين پدر شد كه در سال اول انقلاب ايران ترور شد و درگذشت (1358 شمسى). شيخيه كرمان را بنا به انتساب به مؤسس آن حاج محمد كريم خان، كريمخانيه گفتند . رئيس اين فرقه را "سركار آقا" خِطاب مى‏كنند.

پس از حاج محمد كريم خان، شيخيه بر چند فرقه شدند: يكى «باقريه‏» پيروان محمد باقر خندق‏آبادى كه نخست نماينده حاج محمد كريم خان در همدان بود . سپس دعوى استقلال كرد، اين شخص بعدها معروف به ميرزا محمد همدانى شد. او همانست كه جنگ بين شيخى و بالاسرى را در همدان براه انداخت. ميرزا محمد باقر نیز داراى تاليفات (پر از غلط) بسيارى است. وى از كرمان با ميرزا ابوتراب از مجتهدان شيخيه از طايفه نفيسي هاى كرمان و عده‏اى ديگر مهاجرت كردند . در نائين و اصفهان و جندق و بيابانك و همدان طرفدارانى يافتند. سرانجام فرقه شيخيه «باقريه‏» را در همدان تشكيل دادند. شيخيه آذربايجان پيرو حاج ميرزا شفيع ثِقة الاسلام تبريزى (درگذشته در 1301 ه ) هستند. اين شيخيه را «ثقة الاسلاميه‏» نيز گويند. پس از حاج ميرزا شفيع، پسرش ميرزا موسى و بعد از وى ميرزا على معروف به ثقة الاسلام دوم يا شهيد - كه در سال 1330 قمرى به جرم مشروطه خواهى به دست روس هاى تزارى به دار آويخته شد و هواداران مشروطه، به او لقب شهید را داده اند! – و پس از وى برادرش ميرزا محمد به رياست اين طايفه رسيد.

 طايفه ديگر شيخيه «حجة الاسلامى‏» هستند كه از ميرزا محمد مامَقانى تكفير كننده سيد على محمد باب و محكوم كنندۀ او به مرگ (به جهت رقابت های داخل فرقه ای خودشان) - در شهر تبريز - پيروى مى‏كنند. وى حجة الاسلام لقب داشت .از شاگردان سيد كاظم رشتى به شمار مى‏رفت.

ديگر از فرقه های شيخيه «عَميد الاسلامى‏» هستند كه جمله ايشان با اختلاف مشرب از شيخيه تبريز به شمار مى‏روند.

طايفه ديگر از شيخيه، «اِحقاقيه‏» هستند كه پيرو آخوند ملاباقر اُسكوئى مى‏باشند. وى از فضلاى شيخيه در كربلا بود. پسران سيد كاظم رشتى نزد او درس مى‏خواندند . پس از درگذشت رشتی، دعوى جانشينى او را كرد . چون كتابى به نام «اِحقاق الحقّ و اِبطال الباطل‏» در ردّ حاج محمد كريم خان كرمانى (رقیب فرقۀ خودش)  نوشت، از اين جهت فرزندان او نام خانوادگى خود را احقاقى گرفتند!! اين طايفه غالبا در آذربايجان و كربلا و كويت زندگى مى‏كنند . پيشواى ايشان اكنون آقا شيخ رسول احقاقى است. برخي ازاعتقادات اين فرقه اینست که گویند: ((چون امام زمان فقطّ مى‏تواند به وصال خدا نائل آيد، و ما نيز بدون واسطه نمى‏توانيم به وصال امام زمان نائل آئيم، بايد واسطه و ربطى در بين باشد كه ما را به آن حضرت ربط دهد، و آن شيخ است كه آن را "ركن رابع" نامند)) - این را اوّل بار، حاج کریمخان کرمانی مذکور گفته بود و "رکن رابع" را "ولیّ امر" نیز می نامید - ((ركن اوّل، خداوند؛ ركن دوّم، پيامبر؛ ركن سوّم، امام؛ ركن چهارم، شيخ یا ولیّ امر است. پس در غايت و نهايت، سير ما به فناى در شيخ، وغايت سير شيخ فناى در امام، و غايت سير امام، فناى در حقّ است!!)) (همگی از اصطلاحات کفرآمیز صوفیان!!) و اين چهار ركن، لازم است. معاد شناسي: درباره معاد – همانند خود شیخ احمد اَحسائی -  گويند: ((معاد جسمانى وجود ندارد و بعد از انحلال جسم، عنصرى كه باقى مى‏ماند جسم لطيفى است كه به اصطلاح ايشان جسم هَوَرقِليايى (=قالب مثالی/ پریسپری/ جسم برزخی بخاری شکل/ واسطۀ روح و بدن) است و همان در قیامت باز میگردد نه جسم خاکی ما!!))؛ و این نیز خِلاف قرآن کریم است و یکی از اسباب تکفیر ایشان توسّط علماء اسلام است.

قرّة العَین:

يكي از اقدامات استعارگران پس از بنيان نهادن مذهب « بابيگري » و به قدرت رساندن سيد علي محمد باب (شاگرد سیّد کاظم رشتی و وارث معنوی شیخ احمد اَحسائی) به عنوان رهبر و پيشواي اين دين ساختگي , آماده كردن تدريجي يك زن « نمونه اي » رفع حجاب شده و متمايل به فساد و هرزگي بود كه به عنوان يكي از عناصر سطح بالاي بابيگري به منظور ترويج گسترش فرهنگ بي حجابي و آزادي جنسي در ايران , نقش آفريني مي كرد و نه تنها الگوي همه زنان تابع اين مذهب استعماري محسوب ميشد , كه با تبليغات و سخنراني ها و القائات عقايد و افكار استعمار ساخته اش , دختران و زنان مسلمان محجوبه را به رها ساختن پوشش و گرايش به آزادي جنسي به سبك و شيوه دنياي غرب ترغيب مي نمود. اين زن , « قره العين » نام داشت .

قره العين توسط واسطه هايي كه با سیّد علي محمد باب مرتبط بودند , با عقايد و افكار او آشنا گرديد و سخت به بابيگري شيفته و دلبسته شد. او با زمينه و پيش ذهن هاي قبلي و اعتقادات منحرف و آلوده اي كه داشت ـ و همين ها باعث شده بود كه شوهر و سه فرزندش را رها كند و با منحرفين فكري و مرتبطين با علي محمد باب رابطه برقرار سازد ـ در سفري كه به كربلا داشت به تبليغ بابيگري پرداخت و جسارت به اسلام را به اوج رساند.

براساس خرافه ها و به هم بافته هاي بابيگري , رسم بابيان چنين بود كه كسان خود را « آل الله »! و از «عترت پيامبر اسلام »! مي خواندند و به همين دليل قره العين نيز براي خود عنواني جعل و بافته بود و اعلام مي كرد كه من « مظهر حضرت فاطمه »! هستم .

عقايد كفرآميز و فعاليت هاي مخرب او در تبليغ بابيگري موجب خشم مردم كربلا شد و بر محل سكونتش شوريدند. حاكم عراق با بلوايي كه اين زن به وجود آورد به ناچار به دستگيري و تبعيد او به بغداد اقدام نمود و چون در آنجا نيز به فعاليت هاي تبليغي به نفع علي محمد باب پرداخت , حاكم بغداد او را به اقامت در خانه اي تحت كنترل و محدود , مجبور ساخت .

اولين اقدامات قره العين براي رها ساختن حجاب , از حضور بدون پوشش و آزادانه در جمع مريدان رهبر بابيگري آغاز گرديد. گروهي از پيروان سيد علي محمدباب به اين وضعيت اعتراض كردند و نامه اي به باب نوشته و درباره عمل قره العين پرسش نمودند. وقتي علي محمد باب در پاسخ به نامه اين افراد , مخالفين قره العين را « متزلزل » نام نهاد و در مكتوب خويش اين زن را « طاهره » (=پاکیزه!!) لقب داد , عده زيادي از معترضين از عقايد ساختگي و دست هاي پشت پرده اي كه عليه اسلام در حال مذهب سازي و ترويج افكار كفرآميز بود مطلع شدند و خود را از اين دام بزرگ نجات دادند.

بحث و تبليغ قره العين در بغداد ديگر بار آغاز شد و او عقايد و افكار مسموم خود را كه با پشتوانه هاي مطالعاتي اش در متون اسلامي به هم مي آميخت و شبهه و ترديد مي آفريد , در بين مردم ترويج نمود. او از جاذبه هاي لازم در نطق و سخنوري برخوردار بود و از طبع شعر نيز بهره داشت و در شورآفريني و تحريك احساسات توانا بود. هرچند، به گفتۀ علماء و اهل فنّ – از جمله دکتر سیّد ابراهیم مهدوی در دایرة المعارف علم و مذهب – اشعار و نوشته های قرّة العین پر از غلطهای فاحش گرامری (صرفی و نحوی) و عَروضی (=وزن شعری) و لـُغَوی و... بوده؛ و تنها در منظومۀ او 3500 غلط یافت شده است!! که دالّ بر بیسوادی قرّة العین و نداشتن تحصیلات منظم او بوده است؛ امّا بیسوادان یا مُغرضان معاصر – همانند برخی از افراد خاندان "شهیدی صالحی" که از بستگان این زن هستند - این مسأله را نادیده گرفته و افشاء نمی کنند و برای او – تحت عنوان تشیّع!! - تبلیغ هم میکنند؛ چنانکه در "مُستَدرَکات أعیان الشیعة" و بلکه متن آن نیز این دروغها و اکاذیب را به نفع شیخیّه و أحسائی و بابیّه و قرّة العین افزوده اند...

از طرفي ديگر , گویند که چون قرّة العین زيبا روي بود، اين عامل نيز او را در برانگيختن « فساد » به عنوان زمينه مساعدي كه اهداف شومش را جامه عمل مي پوشاند , ياري مي نمود و در رشد و گسترش مذهب استعمار ساخته بابيگري بسيار موثر مي افتاد.

تداوم فعاليت مخرّب قره العين در بغداد موجب دستگيري و تبعيد او به « ايران » گرديد.

قره العين با جمعي از شاگردان و مريدانش به كرمانشاه وارد شدند و در آن منطقه ترويج بابيت را وجهۀ همّت خود قرار دادند و با مخالفت هاي منطقي و به موقع عالمان دين مواجه گرديدند , تا آنجا كه عالم بزرگوار « آقا عبدالله مجتهد » پيكي را مخفيانه به نزد خويشان قره العين فرستاد تا براي فرو خواباندن آشوب و بلوا در كرمانشاه , او را به نزد خويش فرا خواندند. نزديكان قره العين او را شبانه از كرمانشاه بيرون بردند و به همدان انتقال دادند. او در همدان نيز آشوب و بلوا راه انداخت و همين امر موجب شد تا توسط نزديكانش به قزوين انتقال داده شود.

از آنجا كه قره العين آرام و قرار نمي يافت و نشر عقايد سيد علي محمد باب را بر خود لازم و واجب مي دانست , قزوين را نيز به آشوب كشاند.

عالم روشن ضمير « ملامحمد تقي بَرَغانی » فقیه وارسته – ملقـّب به "شهید ثالث" - براي صيانت و پاسداري از حريم مقدس اسلام و جلوگيري از نشر عقايد بابيگري در قزوين , به مقابله با او پرداخت . اين عالم تقوا پيشه و دلسوخته كه عموي قره العين محسوب مي شد و پسر خويش را به ازدواج او در آورده بود , با قره العين از در مُحاجّه و مناظره درآمد و سعي كرد او را به وسيلۀ تعاليم اسلام از بيراهه اي كه پاي در آن نهاده بود خارج كند و به راه روشن دين باز گرداند , ولي به اين كار موفق نشد. ملا محمد تقي، روشنگري براي مردم و آشكار ساختن اهداف و برنامه هاي اسلام ستيزانۀ شیخیّه و بابیّه را بر سر منابر لازم مي دانست و تلاش مستمرّ او در مبارزه با اين دو فرقه گمراه باعث شد كه قره العين توسط عوامل خود نقشه قتل اين عالم بزرگوار را به مرحله عمل درآورد؛ زیرا شهید ثالث، در مجلسی علنی در قزوین، در حضور اشراف و اعیان، و با حضور خود شیخ احمد اَحسائی و هواداران او – مثل ملاّ عبدالوهّاب قزوینی شیخی و... – شیخ احمد اَحسائی را تکفیر کرده بود و برای همین، قرّة العین فتوی به جواز قتل عموی خود ملاّ محمّد تقی بَرَغانی قزوینی داد.

در سپيده دمي كه ملا محمد تقي در مسجد به عبادت اشتغال داشت , پنج نفر از عوامل شیخیّه و بابیّه و قره العين بر او حمله ور شدند و بین دو سجده، با نيزه و خنجر بر سر و روي و شكم و پهلوي او ضربه وارد كردند. ملا محمد تقي پس از سه روز دار فاني را وداع گفت و در نزد علما و مردم « شهيد ثالث » لقب گرفت. حكومت وقت (به فرمان ناصرالدّین شاه قاجار) قاتلين او را دستگير كرد و به تهران گسيل داشت و خود قره العين را در قزوين تحت نظر قرار داد .

قره العين مخفيانه نامه اي به تهران براي « ميرزا حسينعلي نوري » (که بعداً رهبر بهائیان – در ایران - شد) و « ميرزا يحيي صبح ازل » (که بعداً رهبر اَزَلیان – در ترکیّه - شد) كه هر دو از اولين گروندگان به « سيد علي محمد باب » و ترويج كنندگان عقايد و افكار او بودند ارسال داشت و از آنها براي رهايي و نجات خويش استمداد نمود.

وجود قره العين براي تشكيل « انجمن بدشت » (در 8 کیلومتری شمال شرق شاهرود) به منظور اعلام عقايد ضدّ اسلام ( و نـَسخ شریعت اسلام!) بسيار ضروري بود , به ويژه آن كه اين طرح و اساس توسط قره العين پيشنهاد و بنيان گذاشته شده بود. سران بابيت توسط عوامل نفوذي خود توانستند قره العين را از خانه حاكم قزوين بربايند و به تهران بياورند. سپس قره العين همراه با سران بابيه به طرف خراسان روانه مي شوند و در ناحيه « بدشت » گردهم مي آيند. دو اردو در اين ناحيه زده شد. يك اردو تحت رياست ملا محمد علي بارفروش ملقب به « قدوس » - که بعدها با قرّة العین رابطۀ نامشروع جنسی پیدا کرد -  و يك اردو به رياست قره العين و ميرزا حسينعلي نوري(بهاء). يكي از اهداف و برنامه هاي انجمن بدشت اين بود كه بعضي از دعاوي بابيه مطرح شود و قره العين با نقشه خاصي كه قبلا آن را طرح و برنامه ريزي كرده بود , در ميان كساني كه در اردوگاه به عنوان پيروان مذهب باب جمع آمده اند « بي حجاب » ظاهر شود و از اين طريق زمينه هاي لازم را براي از بين بردن پاكي وعفاف و پايبندي به حجاب كه حكم قطعي و ضروري قرآن مي باشد مُهيّا سازد و ابتدا زنان بابيه و سپس به مرور زنان مسلمان شهرهاي ايران را به برداشتن پوشش اسلامي و گرايش به بي حجابي و فساد و فحشا ترغيب نمايد.

قره العين براي اعلام بعضي از عقايد بابيه كه با انكار حكم حجاب اسلامي مرتبط بود در ميان سران اين مذهب استعماري يعني حسينعلي نوري و ملامحمد علي قدوس به اين افكار كفر آميز اصرار ورزيد : « آنچه اسلام آورده در هنگام ظهور باب، مُلغیَ و منسوخ است , و چون باب، قائم ! است و قائم حق دارد در مذهب تصرف نمايد! , پس شريعت اسلام با ظهور قائم، ديگر منسوخ است و چون قائم (يعني سید علي محمد باب !) هنوز احكام و تكاليف جديد را مُدوَّن و تكميل نكرده است , زمان , زمان فـَترَت (=خالی از احکام شرعی) ميباشد و كليه تكاليف از گردن مردمان ساقط است !! ».

افكار قره العين به تأييد ميرزا حسينعلي نوري و محمد علي قدوس مي رسد و سپس قره العين براي منسوخ اعلام كردن اين تكاليف و از جمله مهمترين آنها يعني « حجاب » كه براي تحقق اهداف و برنامه هاي او از اهميت خاصي برخوردار بود و بايد زودتر منسوخ و باطل اعلام مي شد , طرح و نقشه اش را كه عبارت بود از ظاهر شدن در حالت حجاب از سر برداشته در ميان مريدان و پيروان خود در اردوگاه , آماده اجرا نمود.

قرةالعین پس از پایان جنگ قلعه طبرسی مازندران بین بابیان و نیروهای دولتی در سال 1265ق دستگیر شده و در شهر تهران در منزل محمود خان کلانتر زندانی گردید. تکفیر او به وسیله چندین تن از علمای تهران از جمله مرحوم حاج ملاعلی کنی (م1306ق) پس از برگزاری جلسه مناظره و مباحثه و ترور نافرجام ناصرالدین شاه قاجار به وسیله بابیان در سال 1268 ق، دلایل اصلی وقوع اعدام قرةالعین در سن 36 سالگی به دستور شاه و میرزا آقا خان نوری صدر اعظم بود. پس از مرگ، جسد قرةالعین به چاه موجود در باغ ایلخانی (محل فعلی بانک ملی ایران در خیابان فردوسی) انداخته شد. می گویند که در سال 1303 یا 1304 خورشیدی به هنگام تأسیس باشگاه افسران در ساختمان بانک ملی، استخوان هایی به دست آمد که به گفته افراد حاضر در آن صحنه مربوط به قرةالعین بود. این بقایا در منزل یکی از بابیان که خارج از دروازہ یوسف آباد بود، دفن شد. آن محل را «حظیرةالقدس» گویند. این مکان در سال 1334خورشیدی با حمایت مرحوم آیت الله العظمی سید حسین طباطبایی بروجردی (م1340ش) تعطیل و تخریب شد. این بود چکیده ای از میراث شوم شیخیّه و شیخ احمد اَحسائی و زیر مجموعه های مکتب او, یعنی: بابیّه/ رُکنیّه/ بهائیّه/ و ازلیّه – لعنة اللهِ علیهم اجمعین.

 

 منابع:

تُنُکابُنی، قِصَصُ العلماء، ضمن احوال شهید ثالث ره ، چاپ جدید، صص 49-51 و66؛ میرزا محمد علی مدرّس تبریزی، رَیحانة الأدب ، 4 / 440 و  1/ 247؛ سید محمد مهدی اصفهانی،  أحسن الودیعة ، 1 / 30؛ دکتر سیّد ابراهیم مهدوی – لندن، دایرة المعارف علم و مذهب، مدخل های "شیخیّه"، "بابیّت" ، "بهائیّت" ، "قزوین" و... ؛ غلام حسين مُصاحَب، دايرة المعارف فارسي، ج 2، ص 1534؛ مصطفي دشتي ، معارف و معاريف، ج 6، ص 592؛ فرهنگ فرق اسلامى ص 266؛ امام شناسى، ج‏5، ص: 177؛ عبد الحسین آیتی (آواره)، کشف الحِیَل، صفحات متعدّد...؛ همین مؤلف، الکواکب الدّریّة، ترجمۀ عربی: احمد فائق رشید – چاپ قاهره 1924- 1 / 110و111).

نوشته شده توسط نادم علیشاه تائب (اسم غیر اصلی) در |  لینک ثابت  

13 - متن کامل یک تحقیق ارزشمند عربی پیرامون هویّت شیخ احمد اَحسائی و قرة العین و...

         *((مخطـَّط الإستعمار الدّنی فی کربلاءَ – صانها الله عن کلّ بلاء)):

 

 (( فـتـنة الشیخ احمدَ الأحسائی و تلمیذیه السیّد کاظم الرّشتی و السّیّد علیّ الباب الشیرازی و مَطِیَّتـِهم : " قرّة العین" ،  فی القرن الثالث عشر )) :

 

- الشیخ أحمد الأحسائی، المُتوفـّیَ 1826 م/ 1241 هـ ق:

 

کان من مجهولی النـَّسَب و الحَسَب و قد کذ َّب اهل الأحساءِ و البحرَین فی عهده انتماءَه الی اُسَرهم کـَراراً و کانت اسماء آبائه و اجداده موضوعة کلـّها! و هو الذی خلط الدین المبین بهفوات الفلسفة و تـُرَّهات التصوّف و أبدع فرقة تـُسمّیَ بالشیخیّة

ومنها تشعّبت فرق اُخریَ کالبابیّة و الرّکنیّة و البهائیّة و الأزلیّة – لعنهم الله اجمعین.

 

وقال إدوارد براون فی کتابه الأخیر (الألغاز المتقاطعة للعالـَم – بالإنکلیزیّة1926):

 

 (انه – أی: احمد الأحسائی - کان قِسّاً من النـَّصاریَ استأجَرَه دولتنا لمقصد تدمیر اعتبار الشیعة الإمامیّة و النزاع مع علماءهم المتشرّعین الذین کان لهم دور اساسی فی تخییب آمال البرطانیّین طیلة السّنین المتمادیة؛

و کان اسمه الحقیقی:"أیدَن إهاسکی"Aidan Ahoskie  حین نصرانیّته؛ ثم بدّله بـ "أحمدَ الأحسائی" منتمیاً الی مَجاهیلَ کذ ّبها اهلُ الأحساء و البحرین و ناقشوه فیها؛ ففرَّ من الأحساء و آوَی الی العتبات ثم إلی إیران. و کان ذکیّاً فی التجسّس، یتکلـّم بلغتـَی الفارسیّة و العربیّة لغة َالاُمّ!! و فاز فی إیفاء عِمالته للبرطانیة فوزاً کبیراً!

... – إلی أن قال – و قد کتب فی وصیّته لکاظم الرَّشتی الرّ ُوسیّ القیصریّ الأصل الذی تلقـّب بـ "السَّیِّد" بین العوام، ما هذا نصه: "... فأمَّا الإعصار المُظلِمة للأرض و السماء، الـّتی ترَونها فی بعدی، فمُهیـِّجُها أنا(أی: الأحسائی) !! ..."). انتهی ما قال إدوارد براون.

  

*نقول:

الفرقة الشيخية هي حركة ضد دينية ولدت في القرن التاسع عشر الميلادي على يد الشيخ أحمدَ الأحسائي (1753 – 1826المیلادیّة) الذي تنسب إليه الفرقة ، وانتشرت في إيران والعراق والخليج ، و مرت بتطورات عاصفة ، ولم يبق منها الا القليل ، وأتباعها يتواجدون اليوم في الكويت و الأحساء والبصرة وكرمان وتبريز في إيران .

 

وهذا الضال الزنديق أحمد الإحسائي طرح نظرية ( الكشف ) المشابهة لنظريات بعض الصوفية (لعنهم الله) ، وقال : ان الإنسان اذا صفت نفسه وتخلص من أكدار الدنيا يستطيع أن يتصل بأحد الأئمة من أهل البيت(ع) عن طريق الكشف والأحلام ، فيوحي له الأئمة بالعلم الغزير وتكشف له الحجب ، وادعى انه حصل على العلم بهذه الطريقة (الكشفية) وقال : انه رأى في منامه ذات ليلةٍ الإمامَ الحسن بن علي (ع) فأجابه عن مسائلَ كانت غامضة ، ثم وضع فمه الشريف على فمه وأخذ يَمُجّ في فمه من ريقه ، وأنه علـّمه أبياتاً من الشعر كلما قرأه قبل النوم رأى في منامه أحد الأئمة!! واُتيحَت له فرصة التعلم منه!! نعوذ بالله من هذه الأکاذیب!! (راجع سيرة الأحسائي ، التي كتبها بقلمه ، وحققها حسين محفوظ ، طبع بغداد 1957).

 

وقد فتح هذا الزندیق الأحسائي بابا واسعا للتطرف و الغلوّ والشرك والخرافات ، و راح يبث أفكارا مغالية متناقضة مع الفكرالأصیل الشيعي والإسلامي بصورة عامة، كالقول بأن المعصومين الأربعة عشر، أي النبي وفاطمة والأئمة الاثني عشر علیهم السلام ، هم الذين يَخلـُقون ويَرزُقون ويُحيون ويُميتون (مع أنه قد صُرّح فی أخبار الأئمّة الأطهار بکون هذه العقائد کفراً و فسقاً!) ، ومع انه كان يقر بأن الله تعالى هو الخالق الرازق والمحيي والمميت في الحقيقة ، الا انه كان يقول : بأن الله العزيز قد تكرم عن مباشرة الأمور بنفسه وأوكلها الى المعصومين الأربعة عشر(ع)! نعوذ بالله تعالی من هذه الأقاویل!

 و قد سُؤلَ هذا السؤال في كتاب (مُنية السائل - فتاوى آية الله العظمى السيد أبي القاسم الخوئي – أعلی الله مقامه) [ جمع موسى عاصي ]  ص (( 225 )) :

 

 

السؤال: "من هم الشيخية الذين في الأحساء ( الحجاز ) وهل يجوز الصلاة خلفهم و لماذا"؟ فأجاب– قـُدِّس سِرّه: "لا يجوز ذلك فإن عندهم عقائد وأقوالاً غير صالحة".

 

وكذا تتابعت لعنات الشيعة الأثني عشرية على هذا الأحسائي الضالّ المُضلّ؛

 

فهذه بعض كتبنا في الرد عليه وتكفيره وأتباعه :

 

1.  ((البارقة الحيدرية  في نقض ما أبرمه الكشفية و الرد على طريقة الشيخية )) للسيد حيدر بن إبراهيم بن محمد بن علي الحسني الحسيني الكاظمي المتوفـّىَ بها سنة 1265هـ. انظر كتاب : الذريعة 2-1-29 لآ قا بزرگ الطهراني .

 

2. ((  أرجوزة  في الرد على الشيخية - أتباع الشيخ أحمد الإحسائي - في مسائل التوحيد)) للشيخ علي بن أحمد بن الحسين آل عبد الجبار القطيفي، المتوفى سنة 1287 هـ .  الذريعة - آقا بزرگ الطهراني ج 1 /  ص 474

 

3. (( الأضواء المزيلة  للشـّـُبَه الجليلة )) للسيد محمد بن هاشم بن مير شجاعت علي الهندي النجفي المتوفى سنة 1323 هـ. فيه الرد على البابية أهل البدع والاهواء والدفع لشبهات الشيخية والكشفية . ذكره في كتابه: نظم المعالي، الذي ألفه سنة 1277-  الذريعة - آقا بزرگ الطهراني ج 2 /  ص 216

 

4. ((  بوار الغالين  في الرد على الشيخية )) للسيد محمد مهدي بن السيد صالح الكشوان الموسوي القزويني الكاظمي المعاصر أوله ( الحمد لله رب العالمين ناصر المتشرعين ) طبع سنة 1332 وله أيضا " هُدَى المنصفين " و " مخازي الشيخية ".-  الذريعة - آقا بزرگ الطهراني ج 3 /  ص 153

 

5. (( ترياق فاروق )) فارسي في الرد على الشيخية ، للسيد الحجة ميرزا محمد حسين بن الأمير محمد على الحسينى الشهرستاني الحائري المتوفى سنة(1315) الذريعة - آقا بزرگ الطهراني ج 4 /  ص 171

 

 6. (( الخلافية  بين الشيخية وسائر الإمامية))  للشيخ الميرزا عبد الرزاق بن علي رضا ابن عبد الحسين الواعظ المعاصر الاصفهانى الحائري نزيل هَمَدانَ ذكر فيما كتبه الينا أنه يقرب من خمسة عشر ألف بيت وأن له أيضا في ردهم " السؤال والجواب " في مجلدين و " السيف القاطع في إبطال الركن الرابع " وغير ذلك . الذريعة - آقا بزرگ الطهراني ج 7  / ص 239

 

7. (( مَخازي الشيخية ومفاخر الشيعة )) ، للسيد محمد مهديّ بن السيد صالح الموسوي القزويني الاصل الكاظمي المَولِد المعاصر نزيل كويت ثم البصرة ، هو تعريب كتابه " إلقام الحَجَر " الفارسي ، عربه بالتماس بعض المؤمنين. الذريعة - آقا بزرگ الطهراني ج 2 / ص 165

 

8. ((الإفادات الحسينية في تصحيح العقائد الدينية – أو - في صفات رب البريّة،

فی رد أباطيل الأحساوية))، للسيد حسين بن السيد دلدار علي النقوي النصيرآبادي الرضوي اللكهنوئي‏ المعروف بسيد العلماء ولد 14 ربيع الثاني سنة 1211 و توفي 17 صفر سنة 1274. رد بها على الشيخ احمد الاحسائي و تلميذه السيد كاظم الرشتي . أعیان الشیعة – السیّد محسن الأمین العاملی –  6 / 13.

9.((الرّدّ ُعلى بعض رسائل الشيخ احمدَ الاحسائي))‏، للشيخ علي أكبر بن محمد باقر الإيجي الأصفهاني.

توُفـِّيَ في 11 شوال سنة 1232 في أصفهان و دُفن في مقبرة ((تختَ فولاذ)).

أعیان الشیعة – 8 / 171.

 

10. ((كاشف الغلـُوّ و هادي أهل العلو)) و هو ردّ ٌ على الشيخ أحمد الاحسائي؛

للشيخ محمد كاظم بن الشيخ محمد شفيع الهزارجريبي الأسترآبادي الحائري. توفي في كربلاء سنة 1237و دفن في الرواق الشرقي من الحرم الحسيني المطهر عند قبر استاذه آقا باقر بهبهاني. مستدرکات أعیان الشیعة – 4 / 159.

 

11. ((رسالة في الردّ على الشيخية أتباع الشيخ أحمد الأحسائي))، ‏للشيخ باقر بن الشيخ محمد كاظم الطهراني القزويني النجفي‏ الشهير بـ "زرگر" ولد في طهران سنة 1218 و توُفـّي في النجف الأشرف سنة 1283. له مؤلـَّفات في الفقه والأصول. مستدرکات أعیان الشیعة – 6 / 73.

 

12.(( الاستيقان في بيان أركان الإيمان))‏، للشيخ مهدي و يقال محمد مهدي بن محمد شفيع المازندراني الأسترآبادي. توفي سنة 1259 في مدينة لكهنو بالهند. و له أیضاً ((إعانة الباري))‏ و ((كتاب المسائل)) کلاهما أیضاً فی الرد على الشيخ أحمد الاحسائي‏ و الشيخية. مستدركات‏أعيان‏الشيعة، ج‏6، ص: 311. الذريعة إلى‏تصانيف‏الشيعة، ج‏2، ص: 37

 

13. ((تحلیل تاریخ و عقائد الفرقة الشیخیّة)).أو: ((هکذا التـَّشـَیُّخ!!)). بالفارسیة. لأحمد خدائی. طبع فی قم المقدسة. اثبت فیه تزامن ظهور فتنة الشیخ أحمد الأحسائی

فی دیار العجم مع ظهور فتنة محمد بن عبدالوهاب (إمام الوهّابیّین) فی دیار العرب،

وفقاً وأساساً لتدمیر مکتب الإسلام فی الشرق الأوسط، من جانب البرطانیّة الکبری!

لتقابل ((الغلوّ )) و ((النصب)) لأهل بیت نبیّنا- صلی الله علیه و آله (ص72 منه). و فیه أثبت کون الشیخ أحمد الأحسائی قسّاً "ترانسوفالیّاً" فی الأصل؛ فتلبّس بلباس الروحانیة الإسلامیّة (ص126) [کما مرّ مثل هذا آنفاً نقلاً عن إدوارد براون..]. و

أثبت فیه أیضاً کون السید کاظم الرشتی أصالة ً من الروسیّة القیصریّة (ص73) و آنه لم یعرف أحد قط أسرة هذا الرشتی فی "رشت" و "کیلان" فی إیران !! (ص74) نقلاً عن (( اعترافات کینیازدالکورکی - العمیل الروسی)) و((خرافات الشیخیة)) و ((عُمَلاء الإستعمار فی لباس المذهب)). و أن الکاظم الرشتی  قد فسّر فی کتابه "شرح القصیدة" (ص100)  حدیث مدینة العلم و انقسامها الی 360 زُقاقاً مع أوصاف قبیحة جدّاً (منها : سحاق أو مساحقة امرأتین فی زقاق منها !! ) و کان قصد الکاظم الرشتی الإستهزاء بالشرع النبویّ المبین. نعوذ بالله منه.

و نقل فیه أیضاً عن الحاج کریم خان الکرمانی الشیخی ، قوله فی کتابه المسمّیَ بإرشاد العوامّ !! (1/293) فی الإعتقاد بکون "الولایة المطلقة" علی الناس لغیر المعصوم أیضاً !! مع أن الضروریّ المسلـّم فی اعتقاد الشیعة الإمامیّة عدم الولایة المطلقة لغیر الأنبیاء و الأئمة المعصومین (ع).

 

14. ((عُمَلاءُ الإستعمار فی لباس المذهب)). بالفارسیة أیضاً. للسید ضیاء الدین الروحانی. اُثبت فی هذین الکتابین أیضاً کون الشیخ أحمد الأحسائی و السید کاظم الرشتی وأتباعهما من عملاء الإستعمار لتدمیر الشیعة والإسلام فی العراق وإیران ..

 

وغيرها عشرات المصنـَّفات . .

 

 

وتوالت التكفيرات من أکثر فقهاء الشیعة فی ذلک العهد؛ منهم :

 

1. السيد علي الطباطبائي (صاحِب ریاض المسائل – من أعاظم المراجع فی کربلاء). 

 

2. السيد مهدي الطباطبائی (ابنه؛ و کان أیضاً من الأعاظم فی کربلاء) .

 

3. الشيخ محمد جعفر شريعة مدار الإستـَرآبادی (من فقهاء کربلاء الذی هاجر الی إیران و أقام فی طهران) .

 

4. والمولى آغا الدربندري (کذلک أیضاً - و هو صاحب "خزائن الأحکام" فی الفقه و "إکسیر العبادات فی أسرار الشهادات" فی مقتل سید الشهداء -ع) .

 

5. شریف العلماء (محمّد شریف) المازندراني (مِن أفاضل فقهاء کربلاء) .

 

6. السيد إبراهيم القزويني (کذلک أیضاً - و هو صاحب کتاب ضوابط الاُصول).

 

7. الشيخ حسن النجفي (من أعاظم فقهاء النجف الأشرف و هو صاحب "جواهر الکلام" فی الفقه).

 

8. الشيخ محمد حسين الأصفهاني الکربلائی (صاحب "الفصول فی الاُصول").

 

9. و کان أعظمهم فی منهج تکفیر الأحسائی و أتباعه الضالین المضلین، "الشهید الثالث" مولی محمّد تقیّ البَرَغانیّ القزوینی ( المُستشهَد 1244 هـ .- صاحب "منهج الإجتهاد" و کان خِرّیجَ مدرستـَی کربلاءَ و النجف و کان من النوابغ فی عهده. و قد ضحّیَ بنفسه الشریف فی إفشاء دسائس الشیخیّة و البابیّة و أتباعهما المنافقین ممّن تلبّسَ بلباس العلماء أو الفقهاء أو المدرّسین بالعِراق و کربلاءَ و إیران و قزوین. قـُتل فی محراب العبادة کأمیر المؤمنین، علی آیدی الشیخیّة المعاندین. حشره الله مع سیّد الشهداء و اصحابه المُستشهـَدین).

 

* تذکارٌ هامّ لابدّ لنا منه ههنا:

 

قد وصل إلینا کتاب یُسَمّیَ بـ (( الشیخیّة – نشأتها و تطوّرها و مصادر دراستها)) ألفه أحد عُمَلاءهم المسمّیَ بالسید محمد حسن آل الطالقانی – حشره الله معهم – و قد صمّم علی وجه المجلد صورة الشیخ أحمد الأحسائی محاذیاً لصورة قبّة الحرم الحسینی و منارته مستویاً !! و هذا إشارة إلی عقائد الشیخیة الدنیة !! و قد أطنب هذا العمیل اللمّاز  فی هذا الکتاب فی لمز الشهید الثالث (مولانا محمد تقی البرغانی القزوینی – أعلی الله مقامه) و الغمز بشأنه!! أنه لماذا کفـّر شیخهم الأحسائی بإنکار المعاد الجسمانی و غیره ؟!! (ص 113و96و97 منه)؛ [ مع أن الإعتقاد بـ((جسمانیّة)) المعاد و المعراج، کلیهما بهذا الجسم الأرضی الترابی، من ضروریّات الدین عند الشیعة و جمیع المسلمین، تبعاً لنصوص القرآن المبین و روایات الأئمة المعصومین (ع). ] و قد افتریَ علی الشهید الثالث (أعلی الله مقامه) - نقلاً عن إمامه الأحسائی – بـ " نفخ الشیطان فی قلبه لتکفیره !!" و "الخوف علی دراهم العجم و الهند !!" و " بذل الأموال لتشیید تکفیره !!" (نعوذ بالله منه فی شأن فقهاءنا الإمامیّة – رضوان الله علیهم). مع أن هذا العمیل اللمّاز قد أذعن بکون تکفیر الشیخ عامّاً شائعاً و ذکر جمعاً من أعاظم فقهاء الشیعة الذین صرّحوا بتکفیره وحکموا بکفره فی الصفحة 102 من

هذا الکتاب!! و کانت عمدة هذا العمیل فی تلک المفترَیات علی الشهید السعید، أقاویل ((السید أحمد الکسروی)) المجوسی الناصب للإسلام والشیعة – لعنه الله –  فی کتابه ((شیخی گری – أی: التشیّخ ! – ص 23 و24 و 28 و51 منه )).

و أیضاً قد سلّ سیف الطعن علی سائر فقهاءنا الإمامیّة، کما قد عاب السلطان العادل الشیعی "فتح علی شاه قاجار" رضوان الله علیه، بأنه لماذا فوّض سلطة الفتوی و الحکم الشرعی إلی المیرزا القمّی (الذی أجاز لهذا السلطان فی الشؤون اللازمة لسلطنته) و السید محمد باقر الشفتی (حجة الإسلام فی أصفهان فی عهده) (ص232 منه) و أیضاً قد أکثر الطعن علی السید بن طاووس – رضوان الله علیه – فی حاشیة من کتابه (ص294)  و علی غیرهم من الفقهاء العظام – أعلی الله مقامهم و أهلک أعدائهم. و أیضاً جاء فی هذا الکتاب فی وصف "قرّة العین" الزانیة الفاسدة ما یُشبـِه المدح و الثناء!! (ص127 منه).  فنبتهل و ندعو له أن: حشره الله مع أحمد الکسروی و أحمد الأحسائی و قرّة العین!! فإنه قال نبیّنا – صلی الله علیه و آله:(( المرء یُحشـَر مع من أحبّ)) و ((المرء علی دین خلیله و قرینه)). و حشرنا مع الشهید الثالث و أهل بیت النبی – صلی الله علیه وآله. آمین. 

--------------------------------------------------------------------------- 

- (( فتنة ((قرة العين)) بنت الشيخ صالح البرغاني))‏:

 

قيل إن اسمها (فاطمة)، و قيل ( [تاج زرين‏] زرين تاج)، و قيل (طاهرة)، و لما كان اسمها موضع خلاف، كانت قد عرفت بلقبها (قرة العين)، ولدت في قزوين سنة 1233 و قتلت سنة 1268.

هي ابنة الشيخ صالح البرغاني (اخی الشهید الثالث؛ و لکن کان فقیهاً غافلاً متسامحاً علی عکس اخیه اللشهید).

 

عند ما بلغت قرة العين الرابعة عشرة من عمرها زفت إلى ابن عمها الملا محمد بن الملا محمد تقي، و لم تمض على ذلك سوى مدة قصيرة حتى قرر الزوج الهجرة إلى العراق لطلب العلم، فسافر معا إلى كربلاء و نزلا في دار تعود للأسرة في محلة" الخيمگاه" و هي الدار التي لا تزال قائمة يسكنها بعض أسرة البَرَغاني.‏

و بعد أن دخلت هي و أخت و عمة لها و أسرة الحاج ميرزا عبد الوهاب أحد

الشيخية (بقزوین)، حصلت بينهم و بين السيد كاظم الرشتي تلميذ الشيخ أحمد الأحسائي و خليفته مراسلات و صلات. و طلب السيد كاظم الرشتي من علماء الشيخية أن يؤلفوا رسائل في إثبات عظمة الشيخ أحمد الأحسائي و عصمته !! فكتب كل منهم رسالة ضمنها ما عنده من اطلاعات في هذا الموضوع. وكتبت

"قرة العين" أيضا رسالة. فلما قرأها السيد الرشتي أعجبته و سُرّ بما فيها من قوة بيان و مغالطة!! فلقبها بـ"قرة العين" و جعل يخاطبها بهذا اللقب دائما. و يبدأ رسائله إليها بكلمة "يا قرة عيني".

و امتدت ذيول الخلافات و المشاجرات الشديدة التي وقعت في كل ناحية من إيران و العراق بين علماء الشيخية و المجتهدين الأصوليين إلى قزوين و أصبح الحاج ميرزا عبد الوهاب و أبناؤه و أقاربه و أتباعه محامين عن الشيخ الأحسائي مقتدين به. و كان الشهید الثالث الشيخ محمد تقي البرغاني – اعلی الله مقامه -  قد خالف الشيخ الأحسائي مخالفة شديدة و أصبح من أعدى أعدائه. و تبعه على ذلك ابنه الشيخ محمد زوج "قرة العين"، فوقع بين الزوجين خلاف شديد أدى إلى تطلیق قرّة العین نفسَها خِلافاً للشرع المبین !! و لها منه ثلاثة أولاد. و بعد قليل أرسلت أولادها إلى أبيهم و سافرت إلى كربلاء لتلاقي السيد كاظم الرشتي و تستفيد من محضره. فلما وصلت إلى كربلاء كان الرشتي قد مات. فأقامت مدة في كربلاء و

أقامت في منزله حلقة تدريس، و کان جماعة يحضرون درسها. و قد فعلت ذلك أسوة بجماعة من كبار أصحاب الرشتي كانوا قد أخذوا ينشرون دعوته في كربلاء و نواحي إيران.

في هذه الأثناء تعالى من شيرزا ادعاء "السّیّد علي محمد" أنه" الباب" (أی: النائب للامام المهدی – علیه السلام) و تبعته جماعة من العوام کالأنعام. و كثر الحديث في هذا الموضوع، خصوصا بين علماء الشيخية و تلاميذ السيد كاظم الرشتي، من مصدقين لما ادعاه "السید علي محمد" الشيرازي و من مكذبين له. و

قرة العين كانت ممن صدقه من الشيخيّين، و أصبحت من أشهر أتباعه و أشد دعاته حماسة و أبعدهم تقدما و كاتبت كثيرا من علماء إيران، خصوصا أباها و عمها و اجتهدت في دعوتهم إلى اتباع "الميرزا علي محمد الشيرازي"‏ و حملت دعوتـُها فريقا من الفقهاء العِظام كالشيخ حسن النجفي (صاحب الجواهر) و غيرهم من مجتهدي النجف و كربلاء على تحريض الناس عليها و ظهرت أوائل الخصومة. فأمر والي بغداد حاكم كربلاء بتوقيفها و توقيف "الملا علي البسطامي" قطعا للفتنة فاوقفا مدة.ثم نفاها هي وأصحابها إلى إيران سنة 1263ه.

 

تشير القرائن إلى أن الدعوة البابية أخذت تكتسب الاتباع في كربلاء تدريجا، و كانوا كلهم من الشيخيين، غير أنهم كانوا يلتزمون‏التكتم و لا يعلنون عن مذهبهم الجديد أمام الناس، و لم يكن من المسموح لهم في أول الأمر أن يذكروا اسم الباب أو يعينوا شخصه بل كانوا يتحدثون عنه بطريق الرمز و الإشارة، و كثيرا ما كانوا يطلقون عليه اسم" الذكر" عند الحديث عنه.

 

تجمع المصادر البابية و البهائية على أن قرة العين كانت من أوائل الذين اعتنقوا الدعوة البابية حيث أصبحت من" حروف الحي" الثمانية عشر، و أنها اعتنقت الدعوة يوم كان الباب لا يزال في شيراز يدعو إلى نفسه سرا

 و لما جاء الملا علي البسطامي إلى العراق موفدا من الباب اتصلت قرة العين به و استفهمت منه عن تفاصيل الدعوة مما جعلها تزداد إيمانا بها.

 

و في أيام إقامة قرة العین في كربلاء خاطبها "السید علي محمد الباب" في إحدى‏

رسائله- أو ألواحه حسب اصطلاح البابيّين- بلقب"الطاهرة" دفعاً لما اتت به من الفواحش و المفاسد مع الرّجال !! و لكن غلب عليها لقب"قرة العين".

 

و في شهر آب من عام 1846 م انتقلت قرة العين مع حاشيتها إلى الكاظمية، و يقال في سبب هذا الانتقال أن خلافا حدث بينها و بين كبير الشيخيّين الميرزا محمد حسن جوهر؛ فقررت الابتعاد عنه و الذهاب إلى بلدة أخرى تستطيع أن تنفرد فيها من غير معارض تخشى بأسه.

مكثت قرة العين في الكاظمية زهاء ستة أشهر، ثم عادت إلى كربلاء في شهر شباط من عام 1847 م بسُمعة أنها تقصد زيارة الأربعين التي حلت في الثامن من ذلك الشهر !!

 

 

و لما وصلت إلى إيران أخذت تدعو الناس إلى العقيدة الجديدة بكل نصب و جرأة في البلاد التي كانت تمر بها و هي في طريقها إلى قزوين. فأثارت ضجة شديدة. و لما وصلت إلى قزوين تضاعفت الخلافات بينها و بين أسرتها، و ها هي تمتد اليوم إلى البابية و البابيين، و تزداد حدة.

و كان من أخلص أتباع" قرة العين" تاجر ثري معتبر من تجار قزوين اسمه" آقا هادي". و كان شديد التعصب فدائيا للبابية؛ فحرّضته على قتل عمها الشيخ محمد تقي البَرَغانی القزوینی، جریمة تکفیره للشیخ احمد الأحسائی و أتباعه من الشیخیة و البابیّة و غیرهما، فقتله بإعانة جمع من الملاعین في محراب المسجد بین السجدتین بإصابات مباشرة قاسیة و هو في الثمانين من عمره سنة 1264 ه. حشره الله مع سیّد الشهداء (علیه السلام).

و بذلك ازداد النزاع حدة و أوقفت في دارالحكومة مدة. و إذ رأى البابيون أن حياتها في خطر، قاموا بجهود و مساعي شاقة لاطلاقها من التوقيف حتى استطاعوا، بواسطة" آقا هادي" قاتل عمها نفسه، من الفرار بها من قزوين إلى طهران، و رافقها في هذا الفرار" آقا هادي" أيضا. فلما وصلوا في طريقهم إلى قرية"بدشت" (فی طریق خراسان) فـُقِدَ "آقا هادي" هذا و ضاع أثره و لم يُعرَف عنه شي‏ء بعد ذلك قط.

و أقامت "قرة العين" في طهران مدة قليلة. ثم غادرتها قاصدة إلى خراسان يصحبها جماعة من البابيين المطیعین لعقيدتها، إلى أن وصلت إلى قرية "بدشت"، و كانت قد أصبحت محل تجمع البابيين، فتوقفت فيها.

و هناك أخذت ترقى المنبر و تخطب سافرة من دون حجاب !! و أعلنت (لعنها الله)

نسخ شریعة الإسلام و طرُوّ عهد الفترة إلی خروج السید الباب !! و إباحة الفروج

و جمیع المنهیّات و تحلیل جمیع المحرَّمات الی ظهوره !! فارتکب أتباعها جمیع الفجائع و القبائح مستحلین لها !!

و كان عدد البابيين المجتمعين هناك واحدا و ثمانين. منهم الحاج محمد علي قدوس و الميرزا حسين البهاء (الذی صار بعد الباب مُثیراً لفتنة البهائیّة الملعونة). و طالت مذاكراتهم و مباحثاتهم و مناظراتهم مدة عشرة أيام. و وقع في هذه المدة نزاع بين"قرة العين" و الحاج محمد علي قدوس على الرئاسة، إذ ادعى كل منهما أنه هو المقدم على الآخر ليكون رئيس جماعة البابيين و إمامهم، و سعى كل منهما إلى استمالة الجماعة إليه.

و انقسم البابيون المجتمعون في" بدشت" إلى ثلاث فرق. فرقة ترىَ أن" قرة العين" هي المفترضة الطاعة. و فرقة تبعت الحاج محمد علي قدوس. و فرقة ساء ظنها بهذا الاجتماع و بالامامين المتنازعين فاعتزلتهم جميعا و نفضت يدها من البابية و عاد كل من أفرادها إلى موطنه. و كان هذا أول شقاق حصل بين البابيين‏

ثم انتهت القضية إلى التفاهم و الاتحاد و المصالحة، لما لاح من طروّ صِلات جنسیّة بین قرّة العین و الحاج قدّوس، و ذلك بوصول رسالة من "السید علي الباب"- أو نزول آية عليه حسب تعبير أتباعه !!- تقول: "ما ذا أقول في حق نفس سماها الله الطاهرة". و ركب القائدان: "قرة العين" و قدوس، كلاهما في هودج و سارا، مع أصحابهما، يقصدون مازندران.

فلما وصلوا إلى قرية تدعى"نيالا" في أواسط شعبان سنة 1263 ه تلقاهم خمسمائة من أهاليها حملوا عليهم و نهبوا كل أموالهم و فرقوهم شذر مذر. و اتجه الحاج محمد علي قدوس نحو"بابُل"، و انطلقت" قرة العين" في قرى مازندران و قصباتها تنشر دعوة الباب بين الناس.

و إذ كان أقاربها و جماعة آخرون من مخالفيها و أعدائها يريدون قتلها لقلع شجرة فسادها، اضطرت إلى الابتعاد، و ذهبت مع الشيخ "أبو تراب الاشتهاردي" إلى نواحي" نور" و منها إلى" بابل". فلما علم الناس بقدومها هب رجال الدين إلى مقاومتها، و كان أشدهم في ذلك "الآخوند الملا سعيد سعيد العلماء بار فروشي"(رضوان الله علیه). فتوارت عن الأنظار، ثم ذهبت إلى نواحي" نور". و هناك لم تلبث أن سمعت بان البابيين قد اجتمعوا في قلعة الطبرسي، و أن حربا تدور بينهم و بين قوات الدولة. فعزمت على العودة إلى" بابل" لتلتحق من ثم ببابي قلعة الطبرسي.

فلما وصلت كانت القلعة محاصرة بعسكر الدولة حصارا كاملا.

و عرفها رجال الدولة فاعتقلوها و أرسلوها مخفورة إلى طهران. و هناك أوقفت في بيت" محمود خان نوري" رئيس شرطة طهران. و كان جماعة من البابيين، ما بين رجل و امرأة، مسجونين فيه أيضا. و وضعت" قرة العين" في الطبقة الفوقانية من المنزل و منعت منعا باتا من ملاقاة أحد من الناس.

و ظلت" قرة العين" سجينة في ذلك البيت حوالي خمس سنوات، من سنة 1264 ه - التی افتت فیها بقتل عمه الشهید الثالث و کانت لأوّل جلوس السلطان العادل المتدیّن ناصر الدین شاه قاجار(رضوان الله علیه)- إلى سنة 1268 ه، و هي السنة التي نجا فيها السلطان ناصر الدين الشاه من محاولة اغتيال البابيين له بإطلاق الرصاص عليه في محلة "نياوران" فی شمال طهران، و صدر أمر بقتل البابيين قتلا جماعيا. و جاء جماعة من موظفي الدولة فاخرجوا "قرة العين" من بيت رئيس الشرطة متظاهرين بأنهم يريدون نقلها إلى بيت الميرزا "آقا خان نوري" الصدر الأعظم، فأركبوها على فرس و ذهبوا بها إلى "باغ ايلخاني" (البستان الايلخاني) الواقع في طهران، و هناك خنقوها و ألقـَوا جثتها في بئر و طـَمَروا البئرَ بالتراب. و کان قتلها بحکم ٍکتبه فقیه العهد الناصری بطهران: الحاج مولی علی الکنی – رضوان الله علیه – و المیرزا محمّد الأندرمانی و غیرهم... مکاتبة الی السلطان، بعد امتناعها من قبول نصائحهم الموقظة. فأمر السلطان(رحمه الله) بقتلها.  

ولدت" قرة العين" من زوجها - ابن عمها الشيخ محمد -  صبيين هما الشيخ إسماعيل و الشيخ إبراهيم، و بنتا. و ثلاثتهم على خلاف عقيدة أمهم الفاسدة يتبعون عقيدة أبيهم و جدهم. والصَّبيّان سلكا مسلك رجال الدين في الزيّ والدرس.‏

 

*تذکار هامّ للمؤمنین و المؤمنات:

 

قال عَریف المجمع المهدوی الخاص الشیعی فی لندن، الدکتور السید ابراهیم المهدوی – سلـّمه الله – فی مقالته فی مجلة "شمس المغرب" (1992المیلادیة ص40) ما ملخصه:

((... قد یُسمَع أنّ "بعض من لا دینَ له" من عُمَلاء الشیخیة أو البابیّة أو البهائیّة خذلهم الله، هؤلاء العُمَلاء الذین یُسمّون نفوسهم باسم مذهبنا الشیعة، قد دسّوا فی بعض الکتب الشیعیّة و حرّفوها لمقاصدهم الدنییّة الردیئة !! منها "أعیان الشیعة" و "الذریعة" و .. ولاسیّما إنهم قد تسلـّلوا و تغلغلوا فی تألیف "مُستدرَکات أعیان الشیعة" و "مستدرکات الذریعة"، بل فی نفسَی هذین الکتابین و غیرهما، فأضافوا فیها مدائح الشیخ أحمد الأحسائی و السید کاظم الرشتی و قرة العین الفاجرة و غیرهم من أئمة الشیخیة و البابیة و البهائیّة – و هم أئمّة یهدون الی النار!! – و وجّهوا عقائدهم الفاسدة بهـَفـَوات و تـُرَّهات و أباطیل أقاویل !! ... و هم الیوم منطبقون لهاتین الآیتین الکریمتین:

 

   وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي الأَرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ (11- البقرة) ... وَإِذَا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِئُونَ (14- البقرة) .. )).

 

 و قال هذا السید المهدوی فی موضع آخر منها فی وصف "قرّة العین" الملعونة:

 

((.. کانت من النساء "الکاشفات العاریات" اللاتی ورد ذکرهن فی أخبار الملاحم هکذا:

 وَ رَوَى الْأَصْبَغُ بْنُ نُبَاتَةَ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ: " يَظْهَرُ فِي آخِرِ الزَّمَانِ وَ اقْتِرَابِ السَّاعَةِ، وَ هُوَ شَرُّ الْأَزْمِنَة، نِسْوَةٌ كَاشِفَاتٌ عَارِيَاتٌ ، مُتَبَرِّجَاتٌ مِنَ الدِّينِ ، دَاخِلَاتٌ فِي الْفِتَنِ ، مَائِلَاتٌ إِلَى الشَّهَوَاتِ ، مُسْرِعَاتٌ إِلَى اللَّذَّاتِ ، مُسْتَحِلَّاتٌ لِلْمُحَرَّمَاتِ ، فِي جَهَنَّمَ خَالِدَاتٌ " (فقیه ُمَن لایحضُرُه الفقیه ُ، الشیخ الصدوق، ج ۳- 247،‌ کتاب النکاح ،‌ حدیث 4374). و ما کانت "قرّة العین" ذاتَ تحصیل دراسات مستمرّة عالیة و ما کانت ذات علم یُعتنیَ به... فهذه "منظومتها" التی یوجَد فیها أکثر من 3500 غلطٍ نحویّ و صرفیّ !! و أنـّیَ هی و مباحثة العلماء و مجادلة الفقهاء ؟؟!! و کان کثیرة من أشعارها مسروقة من بعض الشعراء الآخرین کـ "صحبة اللاری" و . . و ما یطـّلع أسرة أبیه - الباقون الیوم – علی أغلاطها الکثیرة فی أشعارها و خطاباتها المستبشعة  المتنافرة المُهوِّعة، لقلة تعلمهم و دراساتهم فی فنون النحو و الصرف و الأدب . . و ما کانت هذه النقیصة الکبیرة – أی: عدم صحّة المتون و الأشعار العربیّة من حیث اللغة و الصرف و النحو – منحصرة بقرّة العین؛ بل هذه النقیصة موجودة فی کل مِمّا کتب نفس الشیخ أحمد الأحسائی و السید کاظم الرشتی و الحاج کریم خان الکرمانی و المیرزا السید علیّ الباب الشیرازی و المیرزا یحیی صبح الأزل و المیرزا حسین علی البهاء المازندرانی – لعنة الله علیهم اجمعین. و هذا کاف فی تدمیر اعتبارهم و أعراضهم الوضیعة الدنیّة . . )). انتهی ما قال الدکتور المهدوی فی مجلة "شمس المغرب".

   

(راجع : رَیحانة الأدب – بالفارسیّة – للمیرزا محمد علی المدرّس التبریزی – 4 / 440 و  1/ 247 . أحسن الودیعة – للسید محمد مهدی الأصفهانی – 1 / 30. قصص العلماء – بالفارسیة – للمیرزا محمد بن سلیمان التـّـُنکابُنی – الطبعة الجدیدة - الصفحات 49 الی 51 و 66. کشف الحیل – بالفارسیة – لعبد الحسین الآیتی المتخلص فی الشعر بـ "آواره" – کثیراً من الصفحات ... الکواکب الدّریّة – للمؤلف نفسه – ترجمتها الی العربیة: احمد فائق رشید – طبعة القاهرة 1924- 1 / 110و111. دائرة المعارف للعلم و المذهب – بالفارسیة – للدکتور السید محمد ابراهیم المهدوی الأصفهانی النجفی – نزیل لندن-  سلـّمه الله تعالی - ذیل مداخل شتـّیَ - منها: "بابیّت" و "بهائیت" و "قزوین"...).


نقل از سایت پایگاه اطلاع رسانی امام حسین(ع) - بخش عربی

http://www.imamhossein.net/



نوشته شده توسط نادم علیشاه تائب (اسم غیر اصلی) در |  لینک ثابت  

12- شیخ مفید(ره) پیروان حلاج را از زرتشتیان و مسیحیان نیز گمراه تر می داند

- آنگاه شیخ مفید(ره) پس از برشمردن فرقه های

غـُلاة(غلو کنندگان)، راجع به ((حلاّجیّه)) گویـد:

حلاّجیّه گروهی از اصحاب تصوّف هستند که

اصحاب اِباحه گری(حلال ومُباح دانستن هرکار)

وقائل شدن به حلول خدا در بشر میباشند...وآنهـا

قومی مُلحِد وزندیق(بی دین)هستند که فریبکاری

میکنند با پشتیبانی و ظاهرنمائی نزد هـرفرقه ای

با دین(یاعقائد)آن فرقه! وبرای((حلاّج)) چیزهای

باطلی ادّعا مینمایند؛ ودراین زمینه، هـمان راهی

را پیمایند که مَجوس(زرتشتیان) دربارۀ زردشت

پیموده و برایش معجزاتی تراشیدند! و همان راه

که نـَصارَی(مسیحیان)پیموده وبرای راهبان خود

(ظهور) آیات الهی (و مکاشفات) و بَیِّنات(دلائلی

که ازجانب خدا بیانگرمقام کسیست)ادّعا کردند!

ومَجوس ونصارَی باز، از حلاّجیّه نزدیکترند به

عمل به عبادات! و حلاّجیّه دورترند ازایشان، از

حیث دین وعمل به دستورات شریعت!))(رسالۀ

تصحیحُ الإعتقاد،شیخ مفید(ره)، ص63 ببعـد).

نوشته شده توسط نادم علیشاه تائب (اسم غیر اصلی) در |  لینک ثابت  

11- قائل به خالق بودن امامان(ع)، به فتوای شیخ مفید و فقهاء، کافر است. تخریب مجتمع دراویش گنابادی.

شیخ مفید(ره) در ادامه، درهمان رساله می گوید:

" و مُفـَوِّضَه (تفویض کنندگان ، واگذار کنندگان)،

صنفی از غـُلاة هستند (که به اجماع فقهاء اسلام،

کافِر و نجس العین میباشند)، و آنچه که ایشان از

سایر غُلاة، در آن مورد، جدا میشوند: اعترافشان

به حادث ومخلوق بودن امامان(ع) ونفی هرگونه

قِدَم(ذاتی یا زمانی) از آنها است؛ ولی با این حال

ایشان، خلقت و رزق را به امامان(ع) نسبت داده

وادّعا دارند که خدا پس ازآفرینش ائمّه(ع) خلقت

هـمۀ عالـَم و جمیع افعال را به آنها تفویض کرده

است!! (که صاحِبان این عقیده نیز کافِر میباشند).

- تائب گوید:

بخش وسیعی از فلاسفه، تابـع این عقیدۀ کفرآمیز

شده اند وبرخی جاسوسان انگلستان نیز تحت این

بیرق کفر، در لباس روحانیّت، این عقیده و شبیه

آن را مینویسند و یا بر فراز منابر بر زبان آورده

و خلق کثیری را گمراه ساخته اند. از آن جمله به

طایفۀ ضالـّۀ مُضِلـَّۀ شیخیّه(لـَعَنـَهُمُ اللهُ) اشاره بایـد

کرد،که اکنون در بلاد آذربایجان تحت لِوای تشیّع

اِثناعـشری، به تبلیغ این عقائد باطله پرداخته و از

پیشوای انگلیسی خود، شیخ احمد أحسائی (لـَعـَنـَهُ

اللهُ - بنیانگـذار شیخیّت، بابیّت، و بهائیّت)، جمیع

این اقاویل اباطیل را نقل می کنند. مرحوم میرزا

محمّد تـُنکابنی (درگذشتۀ 1302 قمری) در کتاب

قِصَص العلماء(چ1383- ص56)، تحت عنوان

مسألۀ سوّم (از جمله مسائلی که سبب تکفیر شیخ

احمد شد)، پس از نقل مُهمَلات او، مینویسد: ((و

این کلِمات و استدلالات(فلسفی)، أوهَن(سست تر)

از بَیت عنکبوت است! امّا اجمالاً، پس، از اخبار

بسیار، از ائمّۀ اطهار(ع) ورود یافته، که: نسبت

خلق ورزق را به ائـمّه دادن، موجب کفروضَلال

است و ائمّه(ع)(خود) از آن منع نموده اند........

و حضرت صاحِبُ الأمر(عج) در توقیعی(حکمی

مکتوب) نوشـته اند که: " هرکه به یکی از من و

آبائ من چنین نسبت دهد، من وپدرانم ازاو بیزار

هستـیم(فأنـَا وَآبائی مِنهُ بُرَآءُ)"؛علامۀ مجلسی نیز

مانند همۀ علماء، این طایفه را تکفیر نموده اند؛و

حقیقة ً هم این طایفه کافِرند...)).

- تائب گوید:

پس جای بسی تأسّف است که صدا وسیمای یک

کشور اسلامی شیعی، مثل ایران عزیز، از یک

فرد شیخی مذهب وفاسد العقیده (الهی قمشه ای)

دعوت کند، تا در شبکۀ چهار، هرهفته جمعی از

جوانان ما را مرتدّ کند وعقاید شیخیه را درقالـب

داستان و قصه پردازی کاذب،به خورد نونهالان

شیعه بدهد!! و جای تأسّف است که وزیر ارشاد

ما، اجازۀ چاپ و نشر کتب صوفیه و فلاسفه را

که نوعاً مشتمِل برهَفـَوات وتـُرَّهات (چرنـدیات)

شیخیّه است، صادر میکند!! وجـای تأسـّف است

که بلاد آذربایـجان، مملوّ از طلاب و روحانیون

شیخی مذهب شده ، و حوزه های علمیّۀ آن بلاد

تحت نفوذ این عناصِر واقع شده،بحدّی که بعض

طلاب پایتخت(تهران) نیزتحت تأثیر خـَزَعبَلات

ایشان واقع شده و از یک جاسوس انگلیس (شیخ

احمد أحسائی = آیـدِن آهوسکی انگلیسی) با لفظ

طلب رحمت، یاد کنند!! حقـّست که مؤمن بمیرد

از غصّه و دق کند از پریشانی!!

امّا در کنار انتقاد ما از مسـئولین، یک قـدردانی

از ایـشان می کنم؛ و آن تخریب مجتمع دراویش

گنابادی (خـَذ َلـَهُمُ اللهُ) در اصفهان است؛ کـه در

چند روزاخیر، سـروصدای آن جهان را پرکرده

و حقـّاً از ارزشمندترین اقدامات نظام است؛ چه

اینجانب (نادم علیشاه تائب) سالها درمیان ایشان

بوده و شاهـد فساد اخلاقی ایشان با پسرها و گاه

دخترها بوده ام؛ امید که مسئولان نظام،همینطور

به تخریب و دستگیری سران فرقه های شیخیّه،

و اهل حق (که خیلی خطرناک و قوی شده اند)

بپردازند؛ آجَرَکـُمُ اللهُ مِن عِندِهِ.

نوشته شده توسط نادم علیشاه تائب (اسم غیر اصلی) در |  لینک ثابت  

10- حلاج و "اهل حق" و "علی اللهی ها" در فتاوای فقهای اسلام و شیخ مفید و حکم امامان(ع)

شیخ مفید(ره) در رسـالـۀ تصحیحُ الإعتقاد- کـه

شرح رسالۀ اعتقادات شیخ صدوق(ره)است (در

صفحات 63 تا 66، در شرح بیان فوق - ش8 -

از شیخ صدوق، پیرامون غلوّ کنندگان و حلاّجیّه)

چنین می نویسد(ترجمه):

((الغـُلـُوُّ فِی اللـُّغَةِ، هُوَ تجاوُزُالحَدِّ والخـُروجُ عَنِ

القصدِ(=غلوّ، در لغت، عبارتست ازتجاوز کردن

از حدّ و مرز، و خارج شدن از میانه روی) .....

و غـُلات (بر وزن قـُضات)،از متظاهران به دین

اسلام، آن کسانی هـستند که امیر المؤمنین (ع) و

ائمّۀ از نسل وی را به الوهیّت(خدائی) وپیامبری

نسبت می دهند... و ایشان گمراه و کافِـر هستـند

که امیر المؤمنین(ع) حکم فرمودند که ایشان را

به آتش سوزانده وبه قتل برسانند. و امامان(ع)

نیزبرآنها حکم به کفر وخروج از اسلام نمودند.

(ادامه دارد)

- تائب گوید: از این جهت است که فقهای شیعه

بلکه جمیع فقهای اسلام، فرقۀ اهل حق و اَتباع

نورعلی الهی - لـَعَنـَهُ اللهُ تـَعـالیَ - را مشرک و

کافِـر و نجس العین میـدانند. چون ایشان نیز در

مورد حضرت علی(ع) غلوّ کرده و او را مظهـر

خـدا در روی زمیـن و بلکه خود خدا میپندارند!

به این گمراهان کافِر،علی اللـّهی نیز می گویند.

نوشته شده توسط نادم علیشاه تائب (اسم غیر اصلی) در |  لینک ثابت  

9- ((حَلاّج از زبان شیخ مفید - أعلیَ اللهُ مَقامَهُ)):

((حَلاّج از زبان شیخ مفید - أعلیَ اللهُ مَقامَهُ)):

شیخ مفـیـد، ابوعبدِ الله محمّد بن محمّد بن نـُعـمان

بغدادی(فوت 413 ق)،از فقهای بزرگ امامیّه و

شاگرد شیخ صدوق(ف381 ق) بود. توقیعات(یا:

نامه های مختصر و مُشتمِل بر حکم) متعدّدی از

ناحیۀ مقدّسۀ امام عصر(عج) بـوی رسیده، که در

نجمُ الثـّاقِب محدّث نوری(ره) آمده اند و هـمگـی

دالّ بر عظمت او هستند... وی بیش از 200 اثر

در فقه و عقاید و حدیث و... از خود برجای نهاد

که جملگی مورد عنایت خاصّ فقهاء شیعـه واقع

شده اند. قبـر او در کاظِمَین(ع) عِراق، در سمت

پائین پـای مبارک، معروف نزد زائران است (به

هَدِیَّة ُالأحبابمُحدِّث قمی(ص262)رجوع شود).

اکنون ببینیم این بزرگوار درمورد منصور حلاج

چه گفته است:

میرزا محمّد تـُنـُکابُنی، در قِصَص العلماء (چاپ

جدید 1383 - ص522) در ضمن 171 اثـری

که ازشیخ مفید ذکرکرده کِتابُ الرَّدِّ عَلیَ أصحابِ

الحَلاّج(ش112)را نیزبنقل ازنجاشی نام میبَرَد.

"مارتین مَکدِرموت" (1) در رسالۀ دکترای خود

از دانشگاه شیکاگو(آمریکا)، که توسط احمدآرام

به فارسی ترجمه شده است( اندیشه های کلامی

شیخ مفید،مقدمه، ص45، ش62) (2) این اثر

را با رسالۀ رَدُّ الصُّوفِیِّین، که "سِزگین" آنرا در

تاریخ نسخه های خطی عرب(1-551،ش18)

نام برده است، یکی میداند(3).

پس اگر حلاج انسان درستی بوده،چرا شیخ مفید

(که در بزرگواری او شکی نداریم) در ردّ بر او

و پیروانش، کتابی نوشته است؟

-----------------------------------------------

1- Martin J. McDermott

2- The Theology Of Al-Mufid

3- Sezgin, F., Geschichte des

arabischen Schrifttums. vol:1

Leiden: Brill, 1967.

نوشته شده توسط نادم علیشاه تائب (اسم غیر اصلی) در |  لینک ثابت  

8 - ((حلاّج از زبان شیخ صدوق-اَعلَی اللهُ مَقامَهُ)):

((حلاّج از زبان شیخ صدوق-اَعلَی اللهُ مَقامَهُ)):

شیخ صدوق، ابوجعـفـر محمّد بن علیّ بن بابَوَیه

(فوت 381 ق)،رَئیسُ المُحَدِّثین، پدر فقه اخباری

ورِوائی شیعه، صاحِب یکی از کتب اربعۀ حدیث

با نام: فقیهُ مَن لا یَحضُرُهُ الفقیهُ (=خودآموز فقه

برای هرآنکـس که نزد او فقیهی حاضر نیست)،

که در شهرری مدفـون است، فقیهی پرهیزگار و

تابع اخبار و شرع بـوده، که به دعای امام زمان

(عج) متولـّد شد ( قِصَصُ العلماء،تـُنکابُنی،چاپ

جدید1383ش، ص500 و502)، وجسد مبارک

وی درعهد فتحعلیشاه قاجار(ره)-که جهت تعمیر

قبرش، نمایان گردید - پس از حدود 900 سال،

سالم و تازه مانده بود (همان کتاب ، ص511).

اکنون بشنو ای خواننده که شیخ صدوق بزرگوار

در مورد منصور حلاّج چه گفته است:

((...وَعَلامَة ُالحَلاّجیَّةِ مِنَ الغـُلاةِ: دَعوَی التـَّجَلـِّی

بالعِبادةِ معَ ترکِهـِمُ الصّلاة َ وَجمیـعَ الفرائِض ِ؛ وَ

دَعــوَی المَعرِفـَةِ بأسماءِ اللهِ العُظمَی؛ وَ دَعـــوَی

انطِباعِ الحَقِّ لـَهُـم، وَأنَّ الوَلِیَّّّّ إذا خَلـَصَ وَعَرَفَ

مَذهَبَهُم، فهُوَعِندَهُم أفضلُ مِنَ الأنبیاءِ(ع)!!؛ وَمِن

علامتِهـِم: دَعوَی علمِ الکیمیا، وَلـَم یَعلـَموا مِنهُ إلاَّ

الدَّغـَلَ وَتنفیقَ الشـَّبَهِ والرَّصاصِ عَلـَی المُسلِمـِینَ

=وازعلامات فرقۀ صوفـیّۀ حلاّجیّه، که ازغـُلات

(غلـُوّ کنندگان دردین)هستند،اینست که ادعا دارند

باعبادت،حالت تجلـّی(کشف وشهود!) بدانها دست

میدهد، حال آنکه ایشان نه نماز میخوانند و نه به

واجبات وفرائض دینی دیگرعمل میکنند!! و نیز

آنها ادعای معرفت اسم های اعظم خدا را دارنـد

(که در کتب علوم غریبه، اراجیفشان زیاد ازحدّ

بچشم میخورد!)؛ و نیزادعا دارند که حقیقـت در

برابر ارادۀ ایشان، سر تسلیم فرو می آورد! نیز

معتقدند که مرید ایشان،هرگاه خالصانه به ایشان

ارادت ورزد و طریقت ایشان را بشناسـد، او از

هـمگی پیامبران الهی(ع) افضل و بالاتر است!!

و از دیگر علاماتشان ادعای علم کیمیا (و تبدیل

مس به طلا، یا قلع به نقره)است، حال آنکه آنها

از دانش کیمیا چیزی نمیدانند مگر روش ساختن

طلا و نقرۀ بدلی وتقلبی را، و مگـر ترویج دادن

مس زرد (مشابه طلا) و قلع (مشابه نقره) را در

بازارتجارت علیه مسلمانان!))(رسالۀ اعتقادات

شیخ صدوق،متن عربی، ص109-111؛ نیز:

بحارالانوار،علامه مجلسی،جلد25، ص344).

نوشته شده توسط نادم علیشاه تائب (اسم غیر اصلی) در |  لینک ثابت  

7- حلاج از گفتۀ ابن ندیم (ب) - مناظرۀ علمی علیّ بن عیسی با حلاج و اثبات بیسوادی او

سپس ابن ندیم، ادامه داده و می نویسد که:

(( و حلاج مرتب از بلدی به بلد دیگر نقل

مکان مینمود؛ وچون دستگیر شد،او را به

ابی الحسن علیّ بن عیسی ( وزیر دانشمند

وقت در بغداد - م 334 ق ) تحویل دادند؛

پـس او با حلاج مناظرۀ علمی کرده و وی

را تهی ازقرآن وعلوم قرآنیّه وفقه وحدیث

و شعر(فنی وادبی) و علوم [ادبیّات] عرب

یافت!! پس به حلاج گفت:«اگر تو به تعلُّم

وفراگرفتن مسائل طهارت و واجبات خود

پرداخته بودی، بیشتر برایت نفع داشت از

رساله جاتی که خودت هم نمیفهمی که در

آنها چه گفته ای!! وای بر تو که چقـدر به

این وآن نامه نوشته [و ادّعا کرده ای که]:

" یَـنزِلُ ذوالنـُّورِ الشـَّعشَعانِیِّ الـَّـذِی یَـلمَـعُ

بَعدَ شَعشَعَتِهِ" (= نازل میشود صاحِب نور

سوسو زننده ای که خواهد درخشید پس از

سوسو زدنش!- یعنی من مُبلـّغ چنین کسی

هستم که به این زودی او را خواهید دید!)

راستی که چقدرتو(حلاج) محتاج تحصیل

ادبیّات عرب هستی!!...»......)).

¤¤¤

- تائب گوید: منظور از این بیان آخـر که

وزیر مذکور در طعن بر حلاج گفته، این

است که: تو آنقدر سواد نداری که بفهمی:

اوّلاً، مشتقـّات " نزول" برای اشخـاص و

انسانها نمی آید، مگر درمعنی فرود آمدن

آن شخص درمنزل یا مکانی؛که آن هم با

حرف "بـ" متعدّی میشود؛ مثل یَنزِلُ بـِکُم

و مانند آن؛ ثانیاً، فعل رُباعی شَعشَعَ، که

مصدرش"شَعشَعَة ً"است، معنی درخشش

نمیدهد! بلکه به معنی " آمیختن شراب با

اندکی آب" است؛ واگر معنی درخشش و

نورافشانی منظور باشـد، بایستی که فعل

رُباعی مَزید " تشَعشَعَ" را بکار می بُرد،

که مصدرش تشَعشُع باشد ؛ ثالثاً، مصدر

جعـلی " شعشعان " اصـلاً در کلام عرب

وجود نداشته وندارد! آنچه درلغـت عرب

هست، کلمۀ شعشعان یا شَعشَع ، به معنی

"درازگردن"است، که ربطی به درخشش

ندارد؛ رابعـاً،درجایی که بتوان اسم فاعل

(مُشَعشِع) ساخت، نسبت دادن به مصدربا

یاء نسبت(شعشعانیّ) غلط است، وآن هم

با مصدر جعلی ، غلط اندرغلط است!! ؛

خامساً، بجای فعل ثـُلاثی مجرّد یَلمَعُ، در

این عبارت، حلاج میـبایـست فعل ثـُلاثی

مَزید یَتـَلـَمَّعُ بکار می بُرد؛ سادِساً،اصل

این فعـل و دو مصدرش: لـَمع و لـَمَعان،

چنانکه ابوهلال عسکری (قرن 4 ق) در

الفـُروقُ اللـُّغـَویَّة(ص469) آورده است

برای "درخشش مرتبه به مرتبۀ برق"، و

"در مـقام تهَدُّد" (=مبالغه در تهدید کسی)

بکار میرود؛ نه در مقام بشارت دادن به

کسی!! پس،حلاج بایستی از فعل یُضیئُ

یا " یُنیرُ" یا"یَستـَنیرُ" یا"یُشرِقُ" یا لااقلّ

از فعل " یُلـَأ لِؤُ " یـا " یَتـَلـَأ لـَؤُ" استفاده

می کرد. این تنها شش اشکال بزرگ در

یک جملۀ کوچـک از شطحیّات منصور

حلاج است!! من (نادم علیشاه تائب) این

اشکـالات را برای آقای حسن زادۀ آملی

و جوادی آملی - که از هواداران حلاج

هستند - مطرح ساختم؛ نتوانستند جواب

علمی و ادبی به من بدهند و فروماندند!!

پس عرفان وتصوف که پیشوای آن مثل

حسین بن منصور حلاج، بیـسواد اسـت،

جز سرابی فریبنده بیش نیست!!

***

نوشته شده توسط نادم علیشاه تائب (اسم غیر اصلی) در |  لینک ثابت  

6 - حلاج از گفتۀ ابن ندیم، مورّخ بزرگ شیعی نزدیک به زمان او (الف)

ابن ندیم (فوت385ق) - که از دیگر مورّخین

شیعۀ قریب به عهد حلاج است - در الفهرست

راجع به وی چنین نوشته است(ترجمه):

((... حسین بن منصور حلاج، مردی حیله گر

وشعبده باز بود،که با مذاهب صوفیه سرگرمی

و مُمارَسَت داشت، و الفاظ وعـبارات ایشان را

آویزۀ سخنان خود میکرد و ادّعای هرعلمی را

مینمود، حال آنکه تهی از آن بود؛ و چیزهایی

هم از صِناعَت(=حرفۀ) کیمیاء می دانست. او

انسانی جاهل، ستیزه جو، بی مُبالات، جَـسـور

بر سلاطین، جنجال طلب - که دوسـت داشـت

حکومت ها را دچار انقلاب ودگرگونی سازد-

بود.نزد یارانش ادّعای خدایی میکرد وقائل به

حلول(خدا در خودش) بـود!! او نزد سلاطـیـن

(بنی العباس، که ادّعای تشیع عباسی داشتند)،

مذاهب شیعه را اظهار کرده و نزد عامّه(اهل

سنـّت)، مذاهب صوفیه را (که از بدعـت های

خودشان است!) اظهار میـنمود؛ و در بَیـنابَیـن

این جریانات بود که ادّعا کرد:اِلاهیّت(خدایی)

در وی حلول کرده و اَنـَّهُ هُوَ هُوَ!(=او همان

خداوند است!! همان هُـوهُـویی که زوزۀ اکثر

صوفیّه است!!)؛ که برتر است خداوند جلـیـل

وپاکیزه، ازآنچه که اینها(=صوفیان) میگویند

به بلندمرتبگی بسیار بزرگ خود...))

( الفهرست، ابن ندیم، ص355)- ادامه دارد.

نوشته شده توسط نادم علیشاه تائب (اسم غیر اصلی) در |  لینک ثابت  

5 - حلاج از گفتۀ شیخ طوسی(رئیس فقهاء شیعه) و علامۀ حِلّی(پدر فقه استدلالی شیعه)

مُحدِّث قمی در هَدِیَّة ُالأحباب (ص142) ذیل

"الحلاج"، از منهج المقال(تألیف میرزا محمد

اِستـَرآبادی - فوت 1028 ق - که این کـتـاب

را رجال کبیر نیز گویند) نقل میکند که چنین

نوشته است(ترجمه):"حسین بن منصورحلاج

- در خلاصة الأقوال(علامۀ حِلـّی - م726ق)

چنین آمده که: اِنـَّهُ مِنَ الکـَـذ َّابیـنَ(او،ازجملۀ

دروغ پردازان بوده است).سپس(علامۀ حلی)

میگوید: شیخ طوسی(م460ق) ازدروغگویی

حلاج، داستانـهایی (ازجمله در کتاب الغـَیبَة)

نقل نموده است...".

نوشته شده توسط نادم علیشاه تائب (اسم غیر اصلی) در |  لینک ثابت  

4 - دورویی و نفاق حلاج!!

*دورویی و نفاق حلاج!!*

خیرالدّین زِرِکلی در الأعلام(ج2- ص260)

می نویسد:" وَاِنـّهُ کانَ یُظهـِرُ مذهبَ الشـّیعَةِ

لِلمُلوکِ العبّاسیّینَ وَ مذهبَ الصُّوفیَّةِ لِلعامَّةِ ؛

وَ هُوَ فی تـَضاعیفِ ذلِکَ یَدَّعی حلولَ الإلهیّةِ

فیهِ..."؛ یعنی: حلاج، نزد عبّاسیان ( که خود

را سیّد و شیعۀ آل عبّاس می دانسـتند) اظهار

تشیّع می کرد، ونزد عامّه(اهل سنـّت) ابراز

مذهب تصوّف مینمود؛ودرلابلای این (اظهار

تصوّف نزد سنـّیان)، ادعای حلول(=ورود ِ)

ذات الوهیّت وخداوندی درخود را مینمود...

- تائب گوید: اوّلاً، اگر حلاج انسان درستی

بوده ، چرا نزد حاکمان ستمگـر عباسی و یا

پیروان آنها - از بنی العباس - تبلیغ خود را

می نموده است؟! و چرا نزد شیعیان مظلوم

و ستمدیده نمی آمده و با آنان ارتباط برقرار

نمیکرده است؟! - ثانیاً، اگر انسان پاکی بود

راه نفاق ودورویی ودوگانه گویی نزد شیعه

و سنـّی را پیش نمی گرفت؛ ولااقلّ به حکم

" تقیّه"، عقاید خود را مخفی می کرد؛وهیچ

شکی نیست که تقیه کردن عیب نیست؛ ولی

منافق گونه حرف زدن و بوقلمون صفتی در

نزد گروه های مختلف،اززشت ترین صفات

رذیله و از گناهان بزرگ است! - ثالثاً، چرا

شطحیّات وکفرگویی های عارفانه اش را در

جمع سنی ها بر زبان میرانده؛ وچرا در نزد

اهل سنت اظهار صوفی بودن میـنمود؟! این

خود گواه دیگری است بر اینکه تصوّف از

سُنی ها ناشی شده؛چون آنان امام معصومی

نداشتند، بناچار برای خودشان پیر و شیخ و

رهبر و مرشد و ولیّ امر و... تراشیده اند!!

نوشته شده توسط نادم علیشاه تائب (اسم غیر اصلی) در |  لینک ثابت  

3 - حلاج و تناقض گویی های هواداران عرفان و تصوف در مورد او !!

در دایرة المعارف فارسی مُصاحَب - که یک

دایرة المعارف هوادار تصوّف وعرفان است-

در مورد حلاج چنین میخوانیم:((...ودرحدود

299 هجری قمری، طریقه و مذهب خاصّی

اظهار کرد، و عدّه ای از او پیروی کردند، و

او بمسافرت ونشرعقاید وتعالیم خود پرداخت

وگویند:دعوی خدایی کرد...سرش را بربالای

جـِسـر(پل)بغداد زدند.اما پیروانش معتقدند که

او را نکشتند. حلاج سخنان غریب گفت....))

(دایرة المعارف مُصاحَب/ ج1/ص861)

- تائب گوید: اگر کسی خردمـنـد باشد، سـؤال

خواهد کرد: آیا طریقت و مذهب روشن اسلام

درست نبود، که حلاج"طریقه ومذهب خاصّی

اظهار کرد؟!". وانگهی، خود نویسنده نوشته:

((...حلاج سخنان غریب(= نامأنوس) گفت!))

وما می پرسیم که: اگر درصدد ارشاد ما بوده

می بایست سخنانی بگوید که ما وهمگی مردم

با معانی آنها آشنا باشیم؛ پس چرا حرف هایی

زد که جامعه را دچار آشفـتـگی و زد و خورد

وقتل ودرگیری ساخت؟! اگر این شخص یک

اصلاح گر اجتماعی یا مذهبی بوده، نمی بایـد

سخنانی درمَلأ عام بر زبان براند که سبب آن

آشفتگی ها بشود! واگرغرض او این بوده که

فقط عدّه ای خاص ازاو پیروی کنند،پس چرا

در میان اهل کوچه و بازار- که سرگرم امور

اجتماعی و فردی خود بودند - عربده میکشید

وچرا درمجمعی خصوصی این شطحیّات را

بر زبان نیاورده است، تا مردم گیج نشوند؟!!

نتیجه آنکه:حلاج یک شارلاتان وحقه بازبود!

نوشته شده توسط نادم علیشاه تائب (اسم غیر اصلی) در |  لینک ثابت  

2 - حلاج شعبده باز حیله گر، و گنده گویی های او...

مدرّس تبریزی در رَیحانة الادَب (2/61) گوید:

"(خطیب بغدادی - فـوت 463 ق - که خـود به

زمان حلاج،ازامثال ما نزدیکتر بوده)در(کتاب)

تاریخ بغداد، بسیاری از شعبده (بازی) های او

(برای فریب دادن مردم) را نقل می کند...(نیز

حلاج ادّعایی چنین کرده که گوید:) " اَنـَا الحَقُّ

وَ لـَیسَ فی جُبَّتی اِلاَّ اللهُ !! وَ اَنـَا مُغـر ِقُ قـَومِ

نوح ٍ وَ مُهلِکُ عاد ٍ وَ ثـَمودَ !!"(من خدا هستم

و نیست در میان جامۀ من کسی جز خداوند !!

و من همان غـرق کنندۀ قوم نوح (ع) و هلاک

کنندۀ دو قوم عاد و ثمود هستم!!) ...

... "منصور" نامیدن او(حلاج)...غلط میباشد،

که به نام پدرش شهرت یافته است. اما حلاج

گفتن او بجهت شغل حلاجی(پنبه زنی) پدرش

می باشد...".

- تائب گوید: هیچ انسان منصف و عاقلی این

گفتارهای کفرآمیز حلاج را نمی تواند جوری

دیگر- که یک صوفی توجیه میکند - بفهمد!!

نوشته شده توسط نادم علیشاه تائب (اسم غیر اصلی) در |  لینک ثابت  

1 - حسین بن منصور حلاج و سرگذشت او...

* شرح احوال حسین بن منصور حلاج*

///////////////////////////

ابو مُغیث حسین بن منصور، مشهور به

حلاج (مقتول در309 قمری).

دکتر محمد معین در مورد او میـنویسد:

وی را به سبب تعلیمات بــدعــت آمـیـز

دستگیر کردند و با شقاوت (=بدبختی و

خواری) بسـیار، بـقتل رسانیدند. اتهامی

که بـدو وارد ساختند و بیشتر در اذهان

مانده، این است که در حال جذبه، فریاد

((اَنـَا الحَقُّ)) (= من خود خـدا هـستم!)

بر می آورد ( فرهنگ معیـن،6/462).

- تائب گوید: برخی بیسوادان درتوجیه

این کفرگویی حلاج، گفته اند: منظورش

این بوده که:"من برحق هستم!"؛ولی هر

کسـی که اندک اطلاعی از زبان عربی

داشته باشد، می فهـمد که ((ال)) بر سر

خبر جمله نمی آید، مگربرای عهد؛ که

اگرمیخواسته بگوید:"من برحق هستم"،

میگفت:"اَنـَا حقٌّ"، واگر بخواهند((ال))

برای جنس"حق"بیاورند، بایست گفت:

"اَنـَا عَلـَی الحَقٍّ" یا:"مَعَ الحَقِّ"؛ وهمه

میدانیم که حلاج، آشنا به عربی بوده و

آثاری به عربی دارد؛ پس یقیناً او آگاه

بوده که معنی کلامـش کفرآمیـز است.

نوشته شده توسط نادم علیشاه تائب (اسم غیر اصلی) در |  لینک ثابت  

مقدمه) توسعه و ترویج تصوف و روح درویشی در جامعۀ چُرت آلود و خوابزدۀ ما، توسط انگلیس و مزدوران او!!

مِستِر هَمفِر انگلیسی در کتاب

 

خاطرات خود، در بخش ((توسعۀ

 

نقاط ضعف مسلمانان))،ش 3 و4

 

چنین نقشه ای را علیه مسلمانان

 

طرح میکند: (( ممکن است با

 

توسعه دادن حلقه های تصوّف

 

و صوفیگری، و ترویج کتابهایی

 

که در آنها روح کناره گیری از

 

دنیا را زنده می کند، مانند کتاب

 

" اِحیاءُ العلوم غزالی" و " دیوان

 

مثنوی" (مولوی) و " کتاب های

 

ابن عربی"، مسلمانان را درحالت

 

"عقب افتادگی فرهنگی واقتصادی"

 

نگاه داشت!)) (خاطرات مسترهمفر،

 

ترجمه: علی کاظمی، کانون نشر

 

اندیشه های اسلامی - قم، 1370

 

شمسی، صفحه 102؛ که باکمال

 

تأسف، برخی ناشران یا مترجمان

 

جدید، این بخش را سانسور وحذف

 

کرده و یا در پاورقی، آن را بنحوی

 

که خوشایند صوفی مسلکان باشد،

 

توجیه و تأویل کرده اند!!).

 

اکنون دقت کنید : مِستر هَـمفِـر

انگــلـیــسی در 1710 میلادی

مأمور جاسوسی دربلاد اسلامی

شــده بــود؛ سپس همین طرح و

نقشه ای را که خواندید، دقــیــقاً

انگلیسی دیگــری به نام " رینولد

اَلین(آلِن) نیکـلسن (نیکولسون)"

Reynold Allen Nicholson

(1868 -1945م) دنــبال کــرده

و با موفـّـقــیّـت، علیه ما مسلمانان

(که همــیــشـه در خواب بوده ایم)

عمــلی می ســازد!! نیکلسون، در

1907 م  تذکرةالاولیاء عطار؛

در1914 م  اللـُّمَعُ فِی التـَّصوُّف

ابو نصر سَرّاج (در شرح احوال

و توجیه اقـوال بـزرگان صوفیه )

را به چاپ رسانده و منتشر کرد؛

و در همیـن سال (1914م) کتابی

خود تألیف کرد به نام((تصوف در

اسلام!!))؛ در1921م کتابی دیگر

می نویسد با نام((تتبّعاتی(جستجو)

در تصوف اسلامی!!)) (همۀ اینها

را هم به اسلام واسلامی چسبانده

تا برای عوام جا بیـفتد که تصوف

از اسلام است واسلامی است!!)؛

در 1936م نیز ترجُمانُ الاشواق

محیی الدین = ابن عربی را چاپ

ومنتشر ساخته است؛وبالاخره، در

1940م چاپ نهایی خود از کتاب

سراپا چـرند مثنوی مولوی را بــه

بازارعرضه نموده است!! البته این

را فراموش نکنیم که: نخستین کتاب

چاپ شده توسط نیکلسون انگلیسی،

((مُنتخَـب اشعار شمس تـبـریـزی))

(همان دیوانه ی بیابانگرد معروف!)

بوده است!! او مثنوی مولوی(یا به

قول عوام: مولانا !!) را نیز علاوه

بر ترجمه وتصحیح،شرح هم کرده

و آن را شرح مثنوی نامیده است!!

(خودش چه چرندی بود،که شرحش

چقدر چرندتر باشد؟!!).

ناگفته نماند که نیکلسون اولین کس

از انگلیسی ها نبـوده که نقشه های

شوم مستر همفر را اجرا می کرده

است؛بلکه پیش از او نیز برخی از

انگلیسی ها دست به چنین کارهایی

کما بیش زده اند؛ از آن جملـه، باید

به ادوارد براون (م 1926م) اشاره

داشته باشیم، که نیکلسون همکار او

بود. براون نیز تذکرة الاولیاء عطار

(در شرح حال دراویش) و نیز کتاب

نقطة الکاف! حاجی میرزا جانی،از

مبلـّغان معروف بابیه (در شرح حال

سید علی باب وتبلیغ مذهب او) را به

چاپ و انتشار رسانده است.

ای مسلمان خواب!! آیا وقتش نشده

که بیدار شوی؟!! آیا شرم نمی کنی

که محی الدین و مولوی و عطار و

شمس تبریزی و نظایر ایشان را به

عنوان بزرگان ایران یاد می کنی؟!!

حال آنکه خبر نداری این سخن من

وتو ازدهان ناپاک انگلیس برآمده و

خود نمی دانیم که چه می گوییم ؟!!

نوشته شده توسط نادم علیشاه تائب (اسم غیر اصلی) در |  لینک ثابت